مترسک

چه بی خیال می گذری هر روز

از کنار آفتاب گردان هایی که قد می کشند.

و صبح و عصر چشم به راه تواند.

*

دیگر از پشت شانه هایشان تو را نمی بیند.

مترسکی که عادت کرده بود.

همیشه رفتنت را تماشا کند.

و آغوش بازش را

 بگذارد برای بعد.

/ 20 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هیشکی!

http://hishkii.blogsky.com/1390/04/05/post-99/[پلک]

علیرضا

آفتاب گردانهای قلبم به سمت تو خیره میشوند خورشیدم !

من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد

مـهــر سپهــر خـاطــر خوبان محمد است مــاه وجـــود و نـور دل و جان محمد است مــــــرات ذات پـــاک خــداونــد ذوالـجـلال ختــم رســل تـجلی سبحـان محمد است استاد صابر کرمانی

فاطمه

یادم هست یادم دادی یادت کنم....

سمانه

آقای کرمی چرا وبلاگ شیدایی باز نمیشه؟خواهشا جواب بدین

آقا طیب

سلام مخلصیم مریم توی هزاردستان می نویسه سمانه www.hezaadastaan.persianblog.ir

آقا طیب

www.hesaardastaan.persianblog.ir

بی نشان

دیگر از پشت شانه هایشان تو را نمی بیند