غزل

علف پا نخوردهءخیس،در شبی به پایان رسیده اما هنوز سر نزده خورشید.موسیقی آرامی در هوا و مه غلیظی بر زمین.غوکی پرید .مرغی خواند.کاسهء برگی پر شده از شبنم .نرگس میان دو پای علف نشست و خیره شد به جای پای آهویی که در دشت می چرید.پروانه ای به رنگ آسمان و علف با خال هایی به رنگ شب،به رهنمایی نسیم برشانهء نرگس نشست.

از جنس شعر چیزی در هوا بود.

آهو سنگینی نگاه نرگس را بر پوست خود حس کرد.برگشت.پچ پچ پروانه را در گوش نرگس شنید و دید.از شرم سوخت.غیرت مجال آه ندادش.دلش لرزید.

در تردید روز و شب،در خیسی علف،در لرزش دل آهو و در چشمان به شبنم نشسته اش،غزل متولد شد.

پ ن :نقل از کتاب (ضد یادها)-مسعود بهنود-

/ 5 نظر / 10 بازدید
زهرا رفیعی

سلام می خواستم با دوشعر به روز کنم . . . . . . . با نامه ای از مریم حقیقت به تو به روزم میترسم نخوانی مرا یا حق

فرهاد

به به آقا طیب؟! به روزین و اون هم پشت سر هم ...آقا ما هنوز می تونیم بریم یه قلیونی با هم بزنیم ها... البته اگر تفاهم زیادی با اهل و عیال نداشته باشین؟! شوخی کردم بابا... مسعود تو از میثم خبر داری؟! بدجور غایبه؟! سربازیش تموم شد! کجاست چیکار می کنه؟! خودت خوبی.... چرا اینقدر بی رمق ....کو اون غزلهات...کو؟!

محمدرضا طاهري

قشنگ بود... ديگه تو اون وبلاگ جديد نمي نويسي؟.... اگه نمي نويسي خيلي كار خوبي مي كني چون حيف از اينجا بود و حال و هواي خاطره انگيزش كه خاك بخوره.... ما هم به روزيم بعد از كلي وقت... التماس دعا اين روزا و شبا.....  

Shafireh

Pegahi bahari bood o pahaye berahneh o khasteye aafkar parishanaam dar kochehaye khaterate, naa aan san shirine oomram, ghalandaraneh parseye darvishaneh mizad az bone zakhmin hanjereaam aavaye sokhteh deli ra shenidam,ke dar miyaane hou,houye bad o zamin o zaman ghalandaraneh mikhand...Chon nameye aamal be ham pichidand...bordand be mizane aamal sanjidand... didand mohabate Ali dar del hast...maa ra be mohabate Ali bakhshidand.