آخرين باران شبانهء بهار(باران شبانهء آخرين بهار)

به حامد .  که خوب می فهمد.

 

می دانی !؟<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

چنگی به دل نمی زند این باران خرداد ماه

هوای شهرم – من می دانم-

                                    به چیزی گرم نیست مثل دلم.

هالا دیگر نه  قرار است کسی از دوباره پنجره را معنی کند

نه لطف خدا عاشقی را تر

من هم آرام آرام می رسم به لذتِ نرسیدن

                                         به سکوتِ نشنیدن

                                                      به خوابِ ندیدن .

ممممم هیچ.فقط آنجا که هستی دروغکی به ستاره ها بگو:

                                         ( دارد قد می کشد )

بگو امروز فرداست که سر انگشتانش سیر آب شود آز عطش شما

*

می بینی! من هنوز این خیالبافی هایم خوب نشده ها

گفتی میپرد از سرت باور کردم.

خبر بد اینکه :

                 من دیگر حنایم رنگ نداشت برای محبوب شب ها

                 آمدنت را که باور نکردند

                                                 ریختند.

این شبها روی آن نیمکت خاکی پاییزی از سرم گرمی آغوش تو می پرد.

یادت هست فکر کردی خوابم برده ؟!

*

نه تو هم دروغ گوی خوبی نیستی

                       دست تو را هم خوانده اند.

 بی بی ام در افسانه هایش گفته بود :

شبها که باران می بارد

از سقف آسمان ستاره چکه می کند.

                                  - بزرگ شده ام اما هنوز ساده باور می کنم -

باران آمدو

مثل محبوب شب ها

امشب

ستاره ها هم ریختند.

/ 73 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه ...

کامنته قبلی ماله منه ...

انتـــــــظار...انتــــظار...

سلام.....قابل توجه اپدیتر!!! این وبلاگ......... اخه رفیق........فقط یه ساعت مونه به اخر جمعه.............حتما باید بذاری ثانیه های اخر؟..................منتظرم بخونم و برم لالا.........لطفنانه و ملتمسانه..بی زحمت یکم زودتر....خدا خیرت بده جووون...........ایشاللا زود عروس بشی........

حامد

حيف که من نبايد اين جم رابخوانم .... وگرنه لابد من هم خيلی عاشق می شدم ....

حامد

ديگه از لابلای ابرهای بهار هم در اومديم و پرت کرديم خودمون رو تو چاله گرم و جهنمی تابستونی که نمی دونم مث سال قبل چه قدره می خواد تلخ بگذره يا که می خواد مث ۲ سال پيش شيرين بشه و بذاره يه کم خنده بياد و مهمون يکی دو ساعتم بشه ... حالا ابرهای بهار که نباريدن که اين اخری ها که بوی بی حوصلگی شهر رو حس می کردم همش ؛ يه کم فضا عوض بشه ... من نوشته تو خيلی خوندم ... جای همه مخاصب هاش هم نشستم .. جای بيبی گوينده تو هم .. حتی جای گوينده تو .. من خيلی تو نوشتت بهار ديدم پسر ... اون قدر که ديدم هر چی بنويسم الکی لک انداختم زير نوشته ای که خيلی رنگ قشنگ داشت ... مسعود من ديگه نمی خوام فکر کنم و زير اين نوشته بنويسم .. اصلا هم فکر نمی کنم که تو قراره خوشت بياد يا نه ... فقط خيلی هوس کرده ام که زيرش رو خط خط کنم از خاطراتی که ... خودت بهتر می دانی...

حامد

رنگ بهار داشت ... بهار نبود وليکن خيلی بهار داشت ... آبی روسری اش که می افتاد تو چشم هام مث اين که آسمون رو دارم می بينم ... چشم های پر شکوهی که هر بار افتاد نگاهشون تو چشام نه که عاشقم کنن ... نه از خود بی خودم کردن... نمی دونم رسم چشم های اسمونی اينه که خيلی زود غرثق مي کنن دل های بی صاحب رو .... نمی دونم ... سبزی درخت ها و ابی يه روسری رو بذار کنار يه دنيا خنده و يه دريا نگاه پر معنی می بينی که عالم ديگه بقيه اش ميتونه خيلی کم رنگ ترباشه ... می تونی به قول دخترک نگاه های حزين بگی سبز آبی می شد دنيا /// داشتم فکر می کردم ما بعضی وقتا چه قده قانع می شيم و يه نگاه برامون از همه زندگی ارزش بيشتری پيدا می کنه .... داشتم فکر می کردم که گاهی ما چه قدر دل می بنديم... اون قدر که دل کندن برامون می شه درد و مصيبت ... داشتم فکر می کردم گاهی اصلا وابسته نميشويم .. عادت می کنيم به بودن هم ... و بعد که ترک عادت ... هميشه موجب مرض است ... اصلا چی شد که اين جا اين حرفارو زدم .... ديدم بی بی خيلی قشنگ گفته ... ديدم نمی تونم نگم که آفرين مسعود .. افرين به تو ... افرين به بي بی.... حالا من دزد ستاره ها !~

حامد

من اين جا ياد خيلی چيز ها می افتم ... ياد خيلی ها می افتم ... من صاحب خونه اين جارو خيلی نديدم ..خيلی هم نمی شناسم....اما فکر می کنم خيلی دوستش دارم.... من اين جا غريبه ام.... با فضای داستان ... با فضای زندگی ... خودم حس می کنم .... اما ... گاهی چيزها بزرگی هستند که غربت را معنی می دهند ..مثل طلوع يه ستاره ... مسعود .... بارون اومد ..مثل محبوب شب ها ... امشب ... ستاره ها هم ريختند ..... مسعود .... حالا تقريبا داره ۲ سال می شه که می نويسم تو خونه ات ... يه حس مث ااين که اين جا يه نشونه است ... يه نشونه برای رسيدن به اونن جای که خيلی دور نيست .... صاحب خونه هم زياد مهم نيست که کيه و چه جوريه ... مهم اينه که هنوز ساده باور می کنم .....ساده باور می کنم که خدای عشق همه جا پيامبرا هاش رو می فرسته ... تو قلب تک تک ادم هايی که لياقت دارن اسم انسان روشون گذاشته بشه .... بگم مرسی که هستی خيلی زيادت می شه ... فقط می گم : یا عشق به سبک پسرک عاشقانه نويس وبلاگستان .... که دوستش دارم ...

pitil

من نميدونم اينجا تو اين همه کامنت ريز و درشت چه خبره اما روز اولی که می خواستم به خاطر دل شکستم شروع به نوشتن کنم اولين چيزی که خوندم نوشته های آقا طيب بود نوشته هايی که تعريفش رو هم قبلا از يه دوست شنيده بودم . شروع به خوندن کردم و منتظر بودم که مطلب بعدی نوشته بشه من اون روزها هم مثل امروز بهم خيلی سخت میگذشت اما نوشته های آقا طيبو که ميخوندم تنها وقتی بود که سبک تو روياهام بدون اينکه به تلخی ها فکر کنم فرو ميرفتم . يه روز اومدم ديدم نوشته تعطيل !‌ خيلی سخت بود دعا کردم که فقط يه شوخی باشه اما نبود تا امروز که اومدم ديدم دوباره برگشته . نميدونم اما من با خوندن نوشته هات آروم ميشم غمهای من فراموش نميشه اما چند لحظه ميتونم بهش فکر نکنم اونم وقتيه که آقا طيب داره با طوبی خانم حرف ميزنه! همين..........

سايه هاي شرجي

تو کوچه هايی که بوی تنهايی علی ميداد يه گره سبزی به گريه های شبانه بستم اگه خبری شد خبرم کن....دعات کردم که گفته بودی التماس....

سارا

سلام ...خيلی نيست که مهمون ناخونده شما شدم.تا تو يه جمع تازه با کسی دوست شم طول می کشه.اما اقا طيب انگار سالهاست ميشناسمت.منو ميبری به يه جای دور.مثل بي بی خودم ....بوی چای ميداد اتاقش.کنار بخاری نشسته بود تا جمعه بشه.....اين بارون هم که ديگه داره لج ميکنه...دريارو اونقدر عصبانی کرده که اون هم طاقتش طاق شده....بهار هم اومد .. چيزی به ۱۳ نمونده بايد بريم بدرقه ديوها.تا نحسيش نمونه...خوب اين رسم ديگه...والا ميدونم شايد ديوه عاشق پری شده باشه شايد نخواد بره...