عشق

 

خجسته باد نام خداوند، نیکوترین آفریدگاران

که تو را آفرید.

از تو در شگفت هم نمی توانم بود

که دیدن بزرگیت را، چشم کوچک من بسنده نیست:

مور، چه می داند که بر دیواره ی اهرام می گذرد

یا بر خشتی خام.

تو، آن بلندترین هرمی که فرعونِ تخیّل می تواند ساخت

و من، آن کوچکترین مور، که بلندای تو را در چشم نمی تواند داشت


***

درشتناک چون خدا بر کائنات ایستاده ای

و زمین، گویچه ای ست به بازی در مشت تو

و زمان رشته ای آویخته از سر انگشت تو

و رود عظیم تاریخ، جوباری

که خیزاب امواجش،

از قوزک پایت در نمی گذرد

وز بند شمشیرت، سر فرعونان، آویزان.


***

پایی را به فراغت بر مریّخ، هِشته ای

و زلالِ چشمان را با خون آفتاب، آغشته

ستارگان را با سرانگشتان، از سرِ طیبَت، می شکنی

و در جیب جبریل می نهی

و یا به فرشتگان دیگر می دهی

به همان آسودگی کهنان توشه ی جُوین افطار را به سحر می شکستی

یا، در آوردگاه،

به شکستنبندگان بت، کمر می بستی


***

چگونهاین چنین که بلند بر زَبَرِ ما سوا ایستاده ای

در کنار تنور پیرزنی جای میگیری،

و زیر مهمیز کودکانه بچّگکان یتیم،

و در بازارِ تنگِکوفه...؟


***

پیش از تو، هیچ اقیانوس را نمی شناختم

که عمود بر زمین بایستد...

پیش از تو، هیچ خدایی را ندیده بودم

که پای افزاری وصله دار به پا کند،

و مَشکی کهنه بر دوش کشد

و بردگان را برادر باشد.

آه ای خدای نیمه شب های کوفه ی تنگ.

ای روشن ِ خدا

در شب های پیوسته ی تاریخ

ای روح لیلة القدر

حتّی اذا مَطلعِالفجر

اگر تو نه از خدایی

چرا نسل خدایی حجاز «فیصله» یافته است...؟

نه، بذرِ تو، از تبار مغیلان نیست...


***

خدا را، اگر از شمشیرت هنوز خون منافق می چکد،

با گریه ی یتیمکان کوفه، همنوا مباش!

شگرفیِ تو، عقل را دیوانه می کند

و منطق را به خود سوزی وا می دارد


***


خِرَد به قبضه ی شمشیرت بوسه می زند

و دل در سرشک تو، زنگارِ خویش، می شویَد

اما:

چون از این آمیزه ی خون و اشک

جامی به هر سیاه مست دهند،

قالب تهی خواهد کرد.


***


شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد

و توفان، از خشم تو، خروش را.

کلام تو، گیاه را بارور می کند

و از نـَفـَست گل می روید

چاه، از آن زمان که تو در آن گریستی، جوشان است.

سحر از سپیده ی چشمان تو، می شکوفد

و شب در سیاهیِ آن، به نماز می ایستد.

هیچ ستاره نیست که وامدارِ نگاه تو نیست

لبخند تو، اجازه ی زندگیست

هیچ شکوفه نیست کز تبار گلخند تو نیست


***

زمان، در خشم تو، از بیم سِترون می شود

شمشیرت به قاطعیّتِ «سِجیّل» می شکافد

و به روانی خون، از رگ ها می گذرد

و به رسایی شعر، در مغز می نشیند

و چون فرود آید، جز با جان بر نخواهد خاست


***

چشمیکه تو را دیده است، چشم خداست

ای دیدنی تر

گیرم به چشمخانه یعَمّار

یا در کاسه ی سر بوذر


***

هلا، ای رهگذاران دارالخلافه!

ای خرمافروشان کوفه!

ای ساربانان ساده ی روستا!

تمام بصیرتم برخی چشم شمایانباد

اگر به نیمروز، چون از کوچه های کوفه می گذشته اید:

از دیدگان،معبری برای علی ساخته باشید

گیرم، که هیچ او را نشناختهباشید.


***

چگونه شمشیری زهراگین

پیشانی بلند تو، این کتاب خداوند را، از هم می گشاید

چگونه می توان به شمشیری، دریایی را شکافت!

***

به پای تو می گریم

با اندوهی، والاتر از غمگزایی عشق

و دیرینگی غم

برای تو با چشمِ همه ی محرومان می گریم

با چشمانی: یتیم ِ ندیدنت

گریه ام، شعر شبانه ی غم توست...

***


هنگام که به همراه آفتاب

به خانه ی یتیمکان بیوه زنی تابیدی

وصَولتِ حیدری را

دستمایه ی شادی کودکانهشانکردی

و بر آن شانه، که پیامبر پای ننهاد

کودکان را نشاندی

واز آن دهان که هَرّای شیر می خروشید

کلمات کودکانه تراوید،

آیاتاریخ، به تحیّر، بر دَرِ سرای، خشک و لرزان نمانده بود؟

در اُحُد

که گلبوسه ی زخم ها، تنت را دشتِ شقایق کرده بود،

مگر از کدام باده ی مهر، مست بودی

که با تازیانه ی هشتاد زخم، برخود حدّ زدی؟

***

کدام وامدار ترید؟

دین به تو، یا توبدان؟

هیچ دینی نیست که وامدار تو نیست

***


دری که به باغ ِ بینش ما گشوده ای

هزار بارخیبری تر است

مرحبا به بازوان اندیشه و کردار تو

***

شعر سپید من، رو سیاه ماند

که در فضای تو، به بی وزنی افتاد

هر چند، کلام از تو وزن می گیرد

وسعت تو را، چگونه در سخنِ تنگمایه، گنجانم؟

تو را در کدام نقطه باید به پایان برد؟

تو را که چون معنی نقطه مطلقی.


الله اکبر

آیا خدا نیز در تو به شگفتی در نمی نگرد؟

فتبارک الله،تبارک الله

تبارک الله احسن الخالقین

خجسته باد نام خداوند

کهنیکوترین آفریدگاران است

و نام تو

که نیکوترین آفریدگانی. 

 

شعر از موسوی گرمارودی است.-در سایه سار نخل ولایت- و نمی شود که من بخوانمش و حالم خوش نشود. 

/ 9 نظر / 8 بازدید
طاعون زدگی

دلمان برای عاشقانه هایتان تنگ شده آقای کرمی . خوب که هنوز اینجا می نویسید . آقا طیب از هزار دستان قشنگ تر است . خدا کند اینجا را هم تخته نکنید بروید و له له ما بماند برای عاشقانه ی های بارونی

کرگدن

پیش از تو، هیچ اقیانوس را نمی شناختم که عمود بر زمین بایستد...

بانو

من تا خط آخر هم گمانم این بود که شعر از طیب مجازستان است!

هابیل

هابيل شماره‌ی شش هم روی دکه‌ها آمد. طرح جلد این شماره اختصاص یافته به پرونده‌ی فیلم اخراجی‌ها و مزین است به یک لنگ قرمز! سرمقاله «رقصيدن به ساز ناکوک» نام دارد و نقدي است بر روي‌کرد دفاع‌مقدس دولتي در مهندسي فرهنگ دفاع مقدس، به بهانه‌ي اکران فيلم «اخراجي‌ها۲». به عبارتی می‌توان این مطلب را جمع‌بندی همه‌ی مطالبی دانست که در سرمقاله‌های پیشین حول محور مقوله‌ی دفاع مقدس دولتی و مردمی به نگارش درآمده بودند. در بخش مقالات دو مقاله می‌خوانید: یکی از سيدعلی کشفی با نام «حقيقت يا كارآيي» و با موضوع تأملي پیرامون سازمان فرهنگي در جمهوري اسلامي که به نوعی حول محور مفهوم مهندسی فرهنگی نگاشته شده؛ و دیگری «تاریخ، جنگ، روایت» به قلم استاد ارجمند اقای علی‌رضا کمری که مثل دیگر مطالبی که از ایشان خوانده‌اید حول محور مسأله‌ی روایت است. اما بخش قابل توجهی از این شماره به پرونده‌ای برای ده‌نمکی و فیلم اخراجی‌هاش اختصاص دارد. پرونده‌ای که «دفاع مقدس زرد» نام‌اش است و با مصاحبه‌ای زیرخاکی با وی با عنوان «نسل ‌ما قرباني‌اند؛ مثل نسل ‌شما» آغاز می‌شود و با ۵ یادداشت ا

یواشکی

سلام: خیلی خوندنی بود همسایه و بی نهایت دلنشین...

صومعه

سلام دلم براي اينجا تنگ شده بود. مطلع وبلاگتون رو خيلي دوست دارم. "قلب تو كليسايي است خلوت و آرام قلب من اما امامزاده اي پر زائر امام زاده يك شنبه ها تعطيل"

رویا

سلاااااااااااام.مسعود عالیییییییییی بود خیلی دوسش داشتم