...که همهء دنيا چار ديواريه.

در شگفتم از گنجشک هایی که بال دارند و میان جوی های ولیعصر، پی نان خیس خورده می گردند.

از مرغ عشق هایی که برای چند دانه ارزن ارزان فال گیر شده اند .

از کودکانی که از ترس گم شدن نمی دوند و بازی نمی کنند.

از کبوترانی که جلد زشتی خرپشته های سیمانی شده اند .

 

آه اگر این حال و هوای بادبادکی

                              با نسیمی و غفلتی

                                          هم داستان می شد .

/ 25 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غريبه ای آشنا...!

سلام آشنای غريب...! در حيرت و عجبم، از گنجشک، مرغ عشق، کبوتران، و از اين باد و بادکنک! که بعد از مدت ها وزيد و تو را با خود به غربتکده آورد ... ممنون

حامد

قشنگ بود. می خورد به حال و هوای خرداد گرم... بالاخره همين چيزها ما رو از کسلی اين روزهای خيلی معمولی نجات ميدن... من هم نديد بديد هستم ديگه... دست خودم که نيست... خوبی خودت؟ عين ادم که يه زنگ نمی زنی.. بگذريم..

آنارشيست منفور

سلام مسعود کرمی! نميشناسی ميدونم! بهتر! دلم تنگ شده بود واسه نوشته های مهربون و نرمت !

سعيدی راد

سلام. از مرگ گفتن سن و سال نمس خواد که. ميگن شعرا مرگ خودشونو پيش بينی می کنن. الته همونطور که تو شعر گفتم حالا حالا ها قصد رفتن ندارم... حلوا خوريم حرف نداره. دور از جون ، حلوای خيلی ها رو بايد نوش جان کنم.

سوبان

اينجا محشرتره که! سلام.

تورج بخشايشي

سلام دوست من با بينامتنيت در پساغزل و يك شعر بروزم منتظر خوندن نظراتت هستم

لی لا - آبی آسمانی

در شگفتم ... يعنی می‌شود ذات چيزهائی را عوض کرد که غريزه‌وار پيش رفته‌اند ميليون‌ها سال؟

ليلا

مثل از سفر آمده ها شده ام مدت هاپی ناکجا آبادی بودم و الان تهی تر از هميشه ام اعتراف می کنم شکست خوردم...از صفر شروع می کنم با نام خدا... همسفرم باشی اميدوارترم...يا علی

شيدا

زيبا بود و دلنشين. موفق باشيد. خوشحال ميشم به من هم سر بزنيد