نامه چهارم (قريه)

به دوست خيلی خوب و بزرگوارم زهرای عزیز.ميگه اينکه ميشينی واسه خودت نامه می نويسی و کلا شادی خوبه يعنی که زنده ايی...چی بگم.پس از اين به بعد نامه نگاری هم از نشانه های حياته.بگذريم.نميدونم چه طور می گفت شايد اين نوشته رو شعر کنه اما خوب ازش بر می آد که هر چيزی رو شعر کنه.

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

سلام . گاهی در حضور تو رویایم می برد. در گوشه ایی از ولایت آباء  و اجدادی ام تپه ایی هست مشرف به دشتهای وسیع گونه هات که خاکش از دور مرا به یاد آن پیراهن چهارخانه که همیشه اصرار داری دکمهء بالایش را هم ببندی می اندازد.خاک  که در قطعه های کوچک برای محصولات عجیب غریب شیار خورده و کشت شده.سرخ .سبز.قهوه ایی کم رنگ.طلایی.زرشکی .  گل بهی .آبی؟!

تپه ای که به وعدهء آمدن تو نامش شده :  گندم زار.

هر چه می اندیشم می بینم که غیببت ات را بهانه ایی ندارم این تابستان و باید بیایی آفتاب .و خوشه های سبز گندم را طلایی کنی رنگ آن پلاک ظریف که...( کی می شود دکمهء یقهء پیرهنت را فراموش کنی!تو رو خدا . سخت نیست نفس کشیدن؟)

باید بیایی و بوزی و موج ایجاد کنی و می دانم با آن متانت همیشه گی خواهی گفت:خراب می شوند در میانشان بدویم؟ و بگویم که مست و خراب می شوند. که در عطش ات می سوزند. که هوایت را کم دارد این محصول.محصول توست.بعد دست مرا هم بگیری و با دست دیگر طلاییشان کنی. کشکشانه  تا بالای تپه ببریم تا افق در نگاهت غرق شود. بعد من محو توگم شوی در بالای کشت دیم امسال که ناشیانه قد کشیده اند به زود تر دیدنت از دور موعود.باران!

آمدنی آن دامن بلندت را که اولین بار گفتم مثل کولی هاو گفتی "دستت بده فالت بگیرم" و گونه هایت را کشیدی که:" یه مردم زار بد پیله ایی تو سرنوشتته" و گفتم که فصل پیله گیش سر آمده در دلم را هم تن کن.

اینجا پروانه های کوچکی هستند که روی گل گندم ها می نشینند و از چشم من تو همان دختر بچهء یله ایی که بی خیال و ناشی پی اشان می دوید.نسیم دویدن و نفس نفس زدنت برای من و محصول خوب است.گناه من و آفات گندم را می بری دامن گلی.!

راستی خانم نگاه های پر ستاره و خنده های طعم ایلیاتی شیر و عسل! آمدنی برق لب نزن.ولایتمان مسافران زبان نفهمی دارد که شبها راهشان را از کهکشان راه شیری می جویند .عوام الناس را گم راه نکن همین یک ابن السبیل تو را بس.

بیایی بانوی- ز گندم زارها سر شار تر-  همه چیز قشنگ .تر. می شود.نیامده خوش آمدی.غریبه.

/ 119 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
_ _ _ _

خيلی بچه ی بدی شديا ... بگم بهت ... تو مثل اينکه زبون آدميزاد حاليت نمی شه ... منم که می دونی سه چهارتا حرف بد بيشتر بلد نيستم که نثار تو کنم حرصم خالی بشه ! ... نمی یای ؟ نیا !!! ... اصلن اتاق آبی از بچه های لوس خوشش نمی یاد ...

_ _ _ _

... ـ ولی خداییش مسعود اگه بیای بهت شکلات می دما ... از اون شکلات کوچولو قرمزا ... دوست نداری؟ ـ ...

دلناز ...

جات خالی بود امروز .... خوب باش داداشم ... همين :)

بچه معمار

سلام.دلم گرفته بود امشب.خواستم زنگ بزنم بريم کميل حاج ماشال! قسمت نبود انگار!بد ريخته ام به هم امروز . شهر آمدن اين حرفها را دارد خوب...نوشته ات هم خوب بود البته - ابن سبيل!.ما که تازه از راه رسيده ايم.آدرس فردا ورزش رو اگه می دونی برام بنويس. دوس دارم بيام...... يه همیشه نور چشمی!!!از دست تو!

کرگدن

مسعود ... با اینکه عباس گفته بود نمیای اما همش بین بچه ها چشمم دنبالت بود ... جای تو و میثم خییییلی خالی بود ... همین .

زهرا باقري شاد

مسعود راست مي گه محسن..جات خالي خالي خالي....تا بينهايت.

حسين

من را ز ياد برد و خدا را زياد برد/ نفرين به آنکه نام شما را ز ياد برد! خيلی سالاری باهال

بانوى ارديبهشت

مسعود ۵ شنبه تابلو جای خالی يه چيزی می زد تو ذوق .. فکر کنم گفتن نداره که جاتو هيچی نتونست پرکنه .. برو برا خودت خوش باش .. يا حق

میثم

سلام حاجی سربازم سربازی فداکار...........یاعلی