من این روزها

یک . یک ماهی می شود که منتقل شده ام دفتر شرکت و اینجا را اصلا نمی پسنیدم ما توی کارگاه بزرگ شده اییم و به قول بچه های کارگاهی پشت همهء صد تا ستون پروژه سه نقطه داده اییم و نمی شود و نمی توانیم آن کادر باشیم به دلیل همه آن صد تا ستون بیست و هشت متری سه پارتی که خودم شاپشان کردم کلی اشان را این یک.

دو . با مترو که می آیم یک ونیم ساعت طول می کشد با تاکسی که می آیم یک ساعت و نیم طول می کشد ولی با ماشین خودمان که می آیم یک و نیم ساعت طول می کشد دارم دیوانه می شوم از دوری راه و اذیتش صبح وقتی می رسم سر کار یک ساعت خستگی در می کنم.

سه . با هیچ کس توی دفتر دیالوگ ندارم بجز همکاری که باید با هم کار کنیم فعلا او هم که نباشد من یک سایه ایی هستم برای خودم جالب است که قبلن ترها یکی دو نفر می آمدند یک چه خبری می گفتند که آنهم نیست خوشم می آید از این مزخرف بودنم فعلا.

چهار . اینجا یک همکاری داریم که شصتمان خبر دار شده که بسیجی خوبی هستند و سیزده آبان مرخصی بوده اند و با باتوم و گاز اشک آور رویت شده اند .خلاصه که چشم دیدنشان را نداریم هیچ هی هر دقیقه می آید که برادر کرمی و از ما انکار که من. برادر. شما .نیستم...(توجه کرده ایید که...اینجور قضایا را شصت آدم خبردار می شود .ببخشید.)

چهار.کلا ما رییسمان این طوری بود(توی کارگاه) که وقتی از یک نفر راضی نبود بهش کار نمی داد و بایکوتش می کرد و در مورد هر کدام از بچه ها که این کار را کرد طرف به غلط خوردن افتاد تا اینکه یک روز با هم دعوامان شد و بایکوت شدم و آی آن یک ماه به من خوش گذشت بعدا در کلاس یک دکتری فهمیدم که من درون گرا هستم و از درون انرژی می گیرم و از این کوفت ها هستم که کلا تنهایی با خودم خوشحالم  واین راهها برای من جواب نمیدهد.ر. ک. به سه.

پنج .مریم شنبه ها ماشین را می برد.یک شنبه ها من فوتبال دارم شب و ماشین را می برد. شب یک شنبه برنامه ریزی می کند که روزهای زوج او ماشین را ببرد روزهای فرد من و تکلیف دوشنبه معلوم می شود. سه شنبه ماشین را نمی برد و من فکر می کنم برده و هیچ .پنج شنبه هم که خلوت است و من راحت می روم و او هم خوش می گذرد بهش در خیابان های خلوت .جمعه ها من ماشین را می برم کارواش و تنظیم و پمپ بنزین و  خیلی هم راضیم.

شش . پشت پنجره اتاق دفتر فنی یک چنار پدر مادر داری هست که عصر ها پر می شود گنجشک و ما چه حالی می کردیم از اینهمه شلوغی و جیک جیک عصرها تا وقتی که این پرفسور نمیدونم چی چی سر کلاس بهداشت ج ن س ی نگفته بود که گنجشک ها با شهوت ترین پرنده ها هستند  و روزی صدوپنجاه بار با هم شیطانی می کنند(داشت مثلا می گفت که کلا در طبیعت همه راحت و بی مشکلند بجز آدمها که نمی دانند چه خاکی بر سر کنند و هفتاد درصد ازدواجهایشان در ایران سر این قصه می رود روی هوا).خلاصه که اینها از چشم ما افتاده اند .

هفت . گاهی عصرها اینجا خلوت می شود یک نسکافه برای خودمان می چاقیم و آلبوم فریاد خانم هایده را با صدای بلند می نیوشیم .

/ 10 نظر / 14 بازدید
احسان

هفتتو هستم .فلوره اگه هایده نداره عوضش خاطره داره. چارت چرات دوتاست؟

کرگدن

محشر بود مسعود ... هی دارم فک می کنم که من پست ( دقیقن ) این مدلی از تو خونده بودم تا حالا یا نه ! چیزی یادم نمیاد ... ولی عالی بود بچه ... خیلی عالی ... لذتشو بردم در حد لالیگا ! کللن تو محشری خب ! یاد اولین باری که دیدمت بخیر ... هنوزم همون قد مزخرف و دوست داشتنی ای ولی !!

حامد-آی لار...

ناز بود. مثل خودت

غزل خونه

سلام علیکم این روزنوشتها هم اگر به قلم استادی مثل شما باشد حال میدهد شدید و عمیق. مرسی...

هیوا

من هم مخلصم...چه سه شنبه هایی بود ...نسل سه و ستون لاغر و تکیده ی بارونی و شما!

پریا

ممنونم از نقدت آقا طیب! اما تو اینجا چند تا چیز متفاوت رو قاطی کردی: سبک نگارش اینکه مثلن یه داستان چقدر می تونه تاویلی یا روایی باشه و دوم مدرن بودن یا سنتی بودنش. و سوم حرفه ای بودن یا نبودنش از نظر یک کار نگارشی. اعتقاد ندارم به اینکه این دو تا کار ناموفق هستن یا به قول تو غیر حرفه ای که کلمه ی قشنگی نیست. و نظر شخصیم این هست که بعضی وقت ها میشه تصمیم گیری رو گذاشت به عهده ی مخاطب یعنی اینکه خودش تصمیم بگیره که این پرنده موندنی و زمینی میشه یا آسمونی. یعضی وقت ها هم هدف نوشته یا پیام حکم می کنه که این رو به صورت یه نماد یا هرچی که اسمش بذاری بهش منتقل کنی. کارهای به قول تو حرفه ای می تونن شامل هر دو تای این دسته باشن. ضمن اینکه لزومن کارهایی که امروز نوشته میشه موفق تر و حرفه ای تر از نوشته های سنتی تر نیست. اما با اینکه یک سبک نگارش مثل یه موج همه رو در بر میگیره موافقم مثل یه جور مد اما بهش معتقد نیستم. سبک های مختلف در زمان های مختلف هر کدوم جایگاه خودشون رو دارن

صومعه

سلام خوشحالم از اينكه بازم نوشته هاتون رو ميخونم و لذت بردم از خوندنشون.

هیوا

اولش سه شنبه ها بود...همون سه شنبه ها هم ستون ِ بارونیتون دلم رو برد و شدم عاشق ِ سه شنبه ها!!!! دایی مسعود

ریحانه

خیلی بانمکید[لبخند]

احمد

[دست] سلام عالی بود می گم بسیجی جان بر کف بودن زیاد هم بد نیست ها یکی یازده ماه کسری ش رو می گیره یکی هم مشهور می شه و راجع بهش مطلب می نویسن[چشمک] راستی مرسی که گفتی دوباره داری تو بارونی می نویسی وگرنه حالا حالا ها هی می رفتم به هزار دستان و با پیشنهاد ایجاد یه وبلاک به نام هزاردستان ،سرخورده بر می گشتم