همون دستا که می خوام و...

پیرهنی به تن کن بانو سفید .

پیرهنی مردانه ،با آستین های بالا زده تا دست های کوچکت .

از همانها که پایینش قوس دار دوخته شده و روی شلوار می اندازند .و دوتا دکمه بالا را باز بگذار.

بعد می ماند که بنشینیم تا باران...

تا خیس شود و کم رنگ شود ، رنگ تنت .

بعد کاری نداریم .آدم منتظر باران چه کار می کند؟!

بنشینیم عاشقی کنیم .ترانه بخوانیم :

                                        از این زندگی خالی

                                        منو ببر به اون حالی

                                        که تو اسممو پرسیدی... به روزی که منو دیدی

یادش به خیر بگوییم وتاب بخوریم توی خاطرات .با همین جین کهنه و پیرهن سفید و دکمه های بی خیال. که من را با خودش می برد

به پله های خاموشی

که با من روبرو می شی

یه جور زل بزن انگاری... نمیشه چشم برداری.

پله های کوتاه باغ های ایرانی ،برگهای ریخته بر سنگهای نمناک ،نگاه !و کشف رابطه عجیب بوی تو و عطر پاییز. بوی تو وخاک کوچه های شیب دار. ابر نفس هات و رطوبت هوا .نگات و اشعه سرد خورشید لای ابرها .چشمات و عشق بازی ابرهای سیاه و سفید. لبخند تو و خوب بودن همه چیز .همه چیز.

از این اشکی که می لرزه

منو ببر به اون لحظه

به اون ترانه شادی که تو یاد من افتادی .

این که التفات داری به این که می تواند بنده ات هم باشد .بعد تو جمله قبل را کنار می گذاری و عاشقانه نگاش می کنی...

...با ناخن هایت مشغول باش تا جانی که هر نفس می رود و نمی آید بر لبم بیایید و دوستت دارمی بشود قد کوتاه ترین غزل ها و عاشقانه ها و طرح ها و هجاها و مصوت هام وهیچ شود پیش تو. بالا بلند !

بیا با همان جین کهنه  و پیرهن بارانی تا باور پذیر باشی بانو و با اسطوره های این سرزمین معشوقه های هزار و یک شب بر نخوری تا از قصه فرار کنم و شک نکنم به اینکه اینجایی .پیش من و سر به هوا و بی خیال و با ناخن هات مشغول باش تا هر نفسی که فرو می رود با زور بالا بیاید.

از این دوری طولانی ... از این دوری طولانی

منو ببر به دورانی....منو ببر به دورانی

که هر لحظه تو اونجایی زیر باروون تنهایی!

منو ببر به اون حالت همون حرفا همون ساعت

این آدم خیال باز یاد تمام عاشقی هاش همراهش می روند و می آیند و به لحظه هاش عمق داده اند، به آب خوردنش به خندیدنش به اذان شنیدنش به قدم زدنش به ها کردنش به زمزمه هاش به سردش شدنش به....

با همین پیرهن سفید تب کردهء کمرنگ ،با نگاه ساده ایی التفات کن .باقی حرفها را من از برم .تو که نظر داری گیرم که کسی باور نکند. این دنیای من است .تمام دنیای من .

به کاغذ توی مشتی که... به چشمای درشتی که ....

تو چشمام خیره می مونن به من چیزی بفهمونن

منو ببربه دنیام و... همون دستا که می خوام و ...

به اون شبا که خندونم که تقدیرو نمی دونم

نمی دونم .

نمی دونم .

 

 

 

*ترانه از خانم مونا برزویی است.

/ 32 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یواشکی

سلام: آقا طیب برگشته انگار... [گل]

چیزها

سلام لطفا به وبلاگ من سر بزن ممنون میشم.

زهرا

خوش به حال اونی که شما اینقدر عشقانه های ناب براش می نویسید. خدا هر دوتون رو برای هم حفظ کنه مدت هاست که دلم می خواد یه نفر عاشقم بشه.... تنهایی سخته...

هیشکی!

خصوصـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی داری عزیز

مریم حقیقت

هوالعلی سلام دوست دلتنگم مثل سکوت بین کلام های محبت ودردهای من... به روزم با قولی که داده بودم انتظارت را بارانیم تاریکیم را چراغی مهمان میشوی؟ یاعلی

طاعون زدگی

دیگر داشت دلمان می پوسید بس که آمدیم اینجا و نه شما بودی و نه عاشقانه . دیگر داشت یادمان می رفت آقا طیب یک روزی خیلی عاشقانه عاشق بود ممنون که نوشتید

هیشکی!

دلمون تنگیده..تنگیده..تنگیده...

محمد

یه دونه‌ای مسعود! بازم بیا خانه فرهنگ ما.... ما زود به زود دلمون تنگ میشه...

lizard

تظاهر کن ازم دوری تظاهر میکنم هستی...............