دوستانم،/یکی نویسنده شده داستان می گوید /یکی شعر هایش ترجمه شده/ یکی کتابش را برایم امضا کرده /یکی برنامه سازی می کند/ یکی مقاله اش چاپ شده /یکی منتقد/ یکی فیلسوف /من /اما /هنوز بویی شبیه عطر تو/ از ولیعصر می کشدم توی یکی از پله های یوسف آباد/و گمم می کند/من /توی این شهر/شهر خودم/جا مانده ام/

/ 15 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ملیکا

سلام آقا طیب نمیدونید وقتی کامنتتون رو دیدم چه ذوقی کردم داشتم میمیردم اصن یه وعضی ما خیلی ارادت داریم قربان [گل] ممنونم از قدم رنجه تون

دکولته بانو

بزن دست قشنگه رو بافتخار آق طیب ... سارا ! نمی دانی در این باران چه عشقیست! وقتی « ولیِ عصر» را بالا بیایی وقتی که زیر پای آدم ، قالیِ برگ سُر می خورد ...امّا تو سربالا بیایی

جزیره

مثل همیشه زیبا بود....

دیادیا بوریا

سلام زیبا بود....مخصوصا حس غم نهفته .....مثل پتک رو سر ادم خراب میشه اون قسمت /و گمم می کند/ ...ضرب قوی داشت اقا طیب....

محسن باقرلو

تو همیشه خوبی پسر ... هممیشه با دو تا میم !

محمدرضا صادقی

سلام نمی دونم قبلا هم گفتم یا نه سال هاست اینجارو می خونم شاید از هشتاد و سه که روح الله نورموسوی منو با این خونه آشنا کرد.. همینطور شیدایی رو دغدغه هاتون حرفاتون شعر هاتون داستان هاتون رو خیلی قشنگ بود...هنوز بویی شبیه عطر تو/ از ولیعصر می کشدم توی یکی از پله های یوسف آباد/و گمم می کند شاید برای این که خودم حس کردم... دستتون درست

بانو

اول بگویم دلم برای خودم سوخت وقتی آمدم و دیدم چند تا پست اینجا نوشته شده و من نخوانده ام... دوم بگویم دوستانت هرگز مثل شما طعم زندگی را مزه مزه نکرده اند... نپرس از کجا می دانم که می دانم... من خوب می دانم نویسنده شدن و شاعر شدن و منتقد شدن و برنامه نویس شدن و آدم بزرگ شدن هیچ کدام مثل جاماندن توی خاطرات روح آدم را صفا نمی دهد... سوم هم بگویم قلمت مستدام باصفا...

يسنا

هميشه لابلاي اين خط ها حرفهايي هست كه خيلي مي فهممشان خيلي... خيلي مي چسبد... خيلي...

عسل بانو

آقا طیب سلام از یک وبلاگی اتفاقی آمدم نمک گیر شد بی اجازه لینکت می کنم که همیشه خواننده باشم. بد جور حالم خوب می شود با خواندن نوشته هات