بیداری

 

اصلا اینطوری که شما نگاه می کنی -مست خواب و خمار- آدم دستش قلم می شود ننویسد .حالا اگر ما تماشا داشتیم حرفی نبود. اما هست !ما کم عاشقیت نکرده اییم این دست نگاه ها را هدر بدهیم بانو .یک حرفهایی هست که در گل ما اضافه شده مثل نمک و رنگ بو داده به این خاک .مثل همین نگاه شما که ناخود آگاه ما را به آسمان می برد و عاشقی خوش لهجه را می آورد تا باز صدای بال بال ملائک بیخوابم کند .مثل این دامن پرچین که .... حالا که تو خوابیده ایی و موهایت بالش من را گندم زاری کرده است مواج که با نسیم نفس های ملایم تو موجی می افتد درآن و می کوبد من را به کنارها، به ساحل ،به بیرون ،باید بگویم که حال خوبیست و هوای خوبیست هوای تو!  و من در این حال و هوا بزرگ شده ام .پر باز کرده ام .از بلندی پریده ام .پرواز کرده ام .شعر خوانده ام .قدم زده ام .خیس شده ام .گریه کرده ام .

سرم را روی بالش موهایت می گذارم  و بو می کشم جوانی رفته ام را پای این عشق بزرگ است خدایی که از خاک نه خانم جان خلقت تو از خاک نیست.

چشم بگذار تا با این نخ آویز کناره پرده ها چراغ ماه را خاموش کنم .و سوی ستاره ها را بگیرم .تا کهکشان به چشم بیاید و راه شیری تو مسافران بیابانها را به خانه برساند .به مقصد به منزل .تا با آبی ملایم پلکهایت به عمق اقیانوس برگردم و این عاشقانه های از دهن  افتاده را غباری بگیرم شاید که فانوس کوچکی باشد .

مقدر بود خانه بیایی و یادت رفته باشد دستمال مرطوب نداری – (دستمال گریه های مرا بردار)-  و سایه آبی بماند برای رنگ زدن به امشب عاشقی که دنیاش سیاه و خاکستری شده .با این حساب نماز عشات هم قبول نیست .این سایه ها وضویشان باطل است .خیالت نباشد بانو .من امشب مومنم به خدای تو و گواهی می دهم که هست و تو را فریبا و دلربا آفریده .با لبخندی ملیح مثل لبخند زنهای نقاشیهای فرشچیان .

بانو تا چشم هایت باز است  هیچ چیز دنیا به چشم نمی آید .تا تو بیداری نه پاییز زیباست نه باران نه گل نه ستاره.

بانو با نسیم باروری که از سمت بهاری موهایت می وزد و من را مثل درختان زیتون منجیل در رکوعی ابدی می کشاند همراه تمامی برگهایی که در آفتاب چشم هات برق می زنند برای منی که دنیا را از چشم تو می بینم ،گاه بودنت زیباست شهر .و شعر .و موسیقی .و پاییز .و گل .و کودک .و پرنده .من همه زیبایی های جهان را از چشم تو می بینم  .

چشم بگذار تا بروم و پشت پرچین ها گم شوم .چشم بگذار تا بیرون بمانم .و از ترس در آغوشت بگیرم .چشم بگذار تا تنهایی خودم را به خواب بزنم .چشم بگذار تا دنیا برای آدمها جای ماندن باشد .دیدنی داشته باشد .شنیدنی داشته باشد .بوییدنی داشته باشد .بوسیدنی داشته باشد . 

/ 48 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مونا

نمیدانم چند وقت است برایت چیزی ننوشته ام. نه نامه ایی .نه مشقی.نه عشقی. مادرم اما هنوزسر سجاده است. میگوید:بیا ببینم... باز که دستات تمیزه بچه...چیزی نمینویسی؟...اینجوری نمازات قبول نیستا. مادرها همیشه راست میگویند. خورشید فقط چادر نمازاو را نورانی میکند اينروزها. --- آقا طیب. خیلی وقته ننوشتید. چرا قدیمها زود به زود تر و الان اینهمه؟

فاطــــمهانتــــظار

دعوت از شما برای دومین فراخوان مجازی عکس نوشت، '' یک عکس، یک مکث ۲ '' لطفا اطلاعات بیشتر را در این آدرس بخوانید: www.FatemeEntezar.com/blog

میثم

زخمیتم به مولا شما که سراغی نمیگیری اون موقش که تهران بودیم تنها بودیم حالا که رفتیم غربت بی کسیم داداش دوست داریم واسه ما هنوز یه دونه ای اونم از اون شاه دونه هاش شما بادبادک ما قرقرتیم

تیراژه

سلام و عرض ادب آقا طیب روزگار..از روزها و روزگارتان نمینویسید؟ روزگار فقط گذراندنی نیست...گاهی برای نوشتن است که میگذرانیمشان...این طور نیست؟

رضا

با اینکه از این نوع کامنت گذاشتن خوشم نمیاد ولی باید عرض کنم با یک غزل جدید بعد از نزدیک به دو سال....به روزم.....

کودک فهیم

میگند شما خیلی آدم خوبی هستید. من خیلی آدم های خوب رو دوست دارم با اینکه خوب نیستم.

هلیا

یک عاشقانه آرام ....

عقیق

[گل] همیشه خواندنیست ابن وبلاگ... [گل]