آيدا

گفتم : «خوب ما دیگه بریم ، مخلصیم . بدم می آد از این لوس بازیا اما بابت همهء آزار و اذیتا معذرت ! ببخش ... تو خوبی ، زیادی هم خوبی . مواظب خودت باش .رژیمتو هم بی خیال نشو،  کپل!  داری بهتر میشی  . قیافتو هم این ریختی نکن، بهت نمیاد...» <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

گفتی : .«...تو...تو می شد که بامداد بشی،  اما من... نشد ! اه.. . خدافظ . »

   

( و مثل همیشه ماندم تا گم شدن ات را در ازدحام ماشین ها و آدم ها تماشا کنم؛ هر چند هیچ گاه می دانم گم نمی شوی ! من هنوز هم که هنوز است بوی بودنت را  گاهی در خیابان ها حس می کنم . مقابل ا سباب بازی فروشی های مسیر دانش گاه می ا یستم.. چون تو هم حتما ایستاده ایی!  مخصوصاً وقت هایی که عروسک های تازه می آورند؛  همان هایی که دیگر اجازه ندارم برایت بخرم... هر کس دست تو را رها می کند،  گم می شود!

 فکر کردم گذشتی و من هم داشتم به صرافتِ رفتن می افتادم که  مقابل کولی مکث کردی؛  آخر تو را با فال چه کار؟!  ماندی،  می خواستی مردم چشم های خیس ات را نبینند . صدای کولی می آمد . به مِن مِن افتاده بود . زبا نش بند آمده بود . با خودم می گفتم:‌ "‌ کاش چیزی از قلم نیفتد،  کاش خوب بگوید! " )

 

_ بده ببینم دستتو دختر عطر نارج شمال و گرمی نگاه جنوب!  وییییییی تو چرا اینقدر از قبیلت دور شدی ستاره؟! خط دستات که دوره چه درازه راه مسافرت و نزدیک . وایسا ببینم چشاتو گلم؛ تو که انگار سوارت همین نزدیکیاس . هست؟ چرا نموندی باهاش که جذبهء نگاش هوامو گرفته، نمی تونم درست فال  بگم!  می دونی اشک چشاش که بریزه رو زمین، خشک سالی هفت شهرعاشقی رو بر می داره نازلی! وقتت نگیرم برگرد پیشش، همین جاهاست...

نه.. بمون!  ( کولی دلش نمی آمد رهایت کند،  نگاهت نکند! ) بمون من دیگه کفتو نمی بینم. می خوام از رو چشای خوشگلت برات بگم. .بگم ؟

آخه راز چشاتو کسی نفهمیده بانو! این موج شکنا رو که برداری، عالمُ آدما رو سونامی می بره. هیهات  که اخمشون کنی برای هر کسی! عاشق که جوون مرگ شدنش سهله...

دلِ دریا تبارت چه مرواریدی داره  که همه رو غرق کرده  نگارم ! چن تا عارف سالک رو زمین زدی و خبرت نیست و باکت! .نبایدم باشه. وییییییی...

 

(لب خند به لب هایت آمده بود . نگفتی با خودت که آخر کدام کولی این طور حرف می زند؛ ساده؟...هی ساده ساده چشم هایت از تلاطم افتاده بود . فکر بر خواستن می کردی و کولی  یک‌ ریز می گفت . راستش را بگو..  کولی هم عاشقت شده بود. نه ؟ )

 

_ ماه رو کدوم صاحب آسمونی پشتِ قبالت انداخته،  که اگر نباشی عکسش تو هیچ بر که ای نیست و هیچ پلنگ خسته ای تو مستیای دَمِ صبحش بی مهتابش که تو باشی به راستی نمی زنه؟!

کدوم بی دل و بی هوایی خوش نکرده یه بارم که شده لباتو خندون ببینه..  موهاتو افشون؟!

 

(تو به دنبال پانصد تومنی رویِ جیب های مانتو ات دست می کشیدی . کولی اشک در چشمانش حلقه زده بود . من  کم کم داشتم غیرتی می شدم که از خودم هم بهتر با تو عاشقانه می گفت!  و  پیِ  کاغذ و قلمم می گشتم  که شروع کنم....تو که نمی دانی برای ماندنت من چه خرج هایی کرده ام. تو اگر قرار بود برای هر عاشقانه‌ي من هم یک... بار خودم را بسته بودم تا حالا!  دخترِ خوب، نیم ساعت پیش آخرین فالودهء شیرازی مشترکمان را خوردیم و پانصدتومنی ات رفت . کجایی ؟! )

 

_ دستتو نکش" ری را " جان . ستارهء دَمِ غروب و آفتاب قبل طلوع . لااقل بگو بومیِ  کدوم کهکشونی آبادی با اون نگاه کوچ نشین شاه دختر! نبض دستمو بگیر، فال سیاهُم روشن کن . سرنوشتِ کور گرهء منو با اون روونی خطِ ابروهات بازو سپید کن؛  گلکم . بمون.. بمون سردمه غریبه. داره هنوز تو ابریای چشمای آسمون دارت باروون میاد . هم باروونه، هم رنگین کمون . ای جو وقتا کولی میگه گرگا دارن عاشقی میکنن. می دونستی؟  گرگا خوب عاشقی می کننا!

 

(بلند شدی و چند قدم دور شدی مثل همیشه راه خانه را....یک روز هم که من نخواستم بگویم، زنک تمام حرف های دلم و دلش را برایت زد . ببخش دیگر . عاشقت هزار هزار زبان داشت . دارد! هر جای دنیا هر کس حرف خوبی برای معشوقش میزد ، میزند.آن منم که برای تو ...  کولی ادامه می داد و داد می زد که بشنوی!  )

 

_ طرح پریشونی موهای خیستو هزار هزار دختر هنرمند  با شوق و ذوق از دار قالی پایین می کشن و زینت  دیوارای سپید ِ خونهء بختشون می کنن، به امید به سامونی روزگارشون!

هزار هزار آبادی دلداده ها سر راهت به هر کجا که باشه،  گُل می ریزن و کِل می کشن و هلهله می کنن که بودنِ تو،  یعنی روشنایی.. یعنی بهار.. یعنی آبادانی.. یعنی خودِ خود خوشبختی..

وهم لحن کلومت، سرگشته می کنه دشتای باز دیار غربتتو . شقایق زار که می بینی، آواز بلند نخون . زمزمه کن !  بلدی که؟  شقایق داغ داره ... هنوز بوت  می زنه که تازه عاشقانه هام گل انداخته! ممنون دخترم ، جوونم کردی .

یه جایی اون دور دورا  که آبیای عمان و سرخیای آسمون هم آغوشی می کنن،  نگاه تو منتظر داره . دوره و نزدیک !  برو دیره  . چشاتو ساده کن و بخند براش.. دلش قرصِ موندنت بشه دختر.

مرد قبیله اندازهء هفت آسمون تو همین چند دقیقه ایی دلش برات تنگه. برو پیشش.. دختر این همه اسم صدات کردم، تو آیدا نیستی؟ " آیدا " !

 

(راه خانه را باز گم کرده بودی که به جای رفتن، داشتی به سمت من می آمدی. خواستم دستپاچه از مقابلت کنار بروم که با لبخند روبرویم ایستاده بودی  . دیر شده بود . تو زود می رسیدی همیشه ! روی ابر ها بودی .. هستی .)

گفتی : « مسعود، یه پونصدی داری بدیم به این فالگیره. مخمو خورد!. یادم نبود پول ندارم . می خواستم پیاده برم خونه . تو که چیزی  نشنیدی؟»

 

گفتم :« اولاً  که من اصلاً شما رو به جا نمیارم! دوماً  اون پول نمی خواد، حساب شده خانوم! نه، من معمولاً خودم که حرف می زنم، چیزی نمی شنوم . می مونی دیگه ؟ برای هر عاشقانه ایی بوسه ایی می دهی،  بامدادم کنی آیدا ؟»

 

گفتی : «هر دفه ما خواستیم یه مدت ریخت تو رو نبینیم یه کم لاغر شیم،  نشد . داره تاریک میشه . می ترسم . خواهشاً منو برسون، بعد برو . هر کیو دوس داری باز شروع نکن لوس بازی .. »

 

گفتم:‌« تو رو.. تو رو آیدا .. تو رو تو رو تو رو.. الهی بمیری از خنده ! »

 

 

/ 48 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهه ناز

امروز دوباره اومدم کاملتر خوندمش.... وای مسعود ! بدت نمی ياد بگم نوشته هات رو بيشتر از خودت دوست دارم!!!؟؟؟؟؟ .... انصافا قشنگ نوشتی... من امروز رفته بودم يه توانبخشی ديدن آدمهای عقب مانده ذهنی و جسمی... مسعود ...اينو دلم ميخواست فقط به تو بگم... از خودم خجالت کشيدم... از خودم خجالت کشيدم... من امروز بنده هايی رو ديدم گرفتار بدترين بيماری ها ولی چقدر اميدوار و شکرگذار خداوند ... طيب... ميدونی امروز چقدر گريه کردم!... چقدر... خوب البته من سيد گريه کن هستم و اين روزها هم علت زياد دارم ولی امروز فرق ميکرد... چقدر جای تو خالی بود! يه بار بيا اصفهان ببرمت اونجا... خدا را بايد اونجا ديد... عاشقانه را توی چشای اونا ميشه خوند... واضح و بدون لکنت... التماس دعا ...

معلمی از بهشت

جديد ترين تعبيری که از عشق شنيدم:عشق بزرگ کردن يک نفر به اندازه تمام دنيا و کوچک کردن دنيا به اندازه يک نفر.هميشه عاشق باش طيب.

مجتبی (ف)

سلام دوست عزيزم.. من اولين باره به وبلاگ شما ميام..از هر چيز بگذريم يه نوشته اينجا برام خيلی قشنگ بود.. اين عنوانی که رو قسمت نظرات گذاشتی خيلی خيلی قشنگ بود...

شيدايي

مسعووووووووووووووود ... چرا گمش كردي؟؟؟؟؟ ... من كلي دوسش داشتم ... زودي برو دنبالش بگرد ... بدووووووووووووووووو ... جدي جدي مي خوام حسام الدّين چلپي بشم از اين به بعد ...

آیلار

سلام همسايه ...........خوب می فهمم

Mariam

سلام مسعود جان...خوبی؟...ممنون ميشم کتابها رو بهم بدی...چند تاشو بيشتر ندارم...اونم یکیش مال خودمه!!!!..بقيه اش از خوش فکری های برادرمه...ديگه اينکه اگه همه مثل تو نقد کنن، ازین به بعد به جای جيغ زدن آگهی ميدم تو روزنامه...راستی من که غزل نميگم شاعر شم...غزل خودش مياد منم می نويسم...سپيد بياد سپيد می نويسم...برای دل خودم و دل...ببينم عروسی افتاديم؟!!!!!!!!...يا بی دست و پا بازی در آوردی؟!!!...بيام کمک؟...خبرم کن...يا علی.

ابر سفید

چند طبقه پايين رفتم اما شماره ی اتاقا پيدا نمی شد. هر چی پايينتر می رفتم هوا بدتر و نمناک تر می شد... حس خفگی بهت دست می داد. اون دره که وا شد و اون آدمی که توش بود... نمی دونم ترسيده بودم انگار... هوا خيلی گرم بود آفتاب تو صورتم... همه ی انرژيم رو گرفته بود... لبام خشک شده بود... توی همون بی حالی سرمو که بالا گرفتم اون گنبد طلايی... پرسيدم اين گنبد کيه و صدای هق هق گريه ی آدما.... سرمو چرخوندم .... خدايا اين يه گنبد ديگه است؟ يا من سرم داره ... نه - پرسيدم اين يکی مال کيه و باز صدای گريه ی آدمای دور و برم.... حالم خوب نبود اما من انگار جوابمو گرفته بودم...بشينی يه گوشه ای از زمين خوب خدا که ۲ تا گنبد طلايی رو به روت باشه.... تو نمی آی بريم؟ .... عيدت مبارک حضرت عشق

ganje marefat

اقا طيب سلام مارو دوست داری يانه اگر دوست داری يک سر به اين سايت بزن دو زا نو (با ادب بنشين) وتلمذ کن باشه اقا مسعود : www.meshkaat.com

amir

سلام .اول بذار بگم :پرواز بادبادک ها را نسيمی بايد / حال نسيم ريسمان چه کوتاه است/ اینو همينطوری گفتم اون جمله ای که نوشته بودی اينو يادم اورد . بد اينکه به روزم سری به ما بزن. يا حق