قیصر بودن



دردهای من
جامه نیستند
تا زتن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

/ 7 نظر / 13 بازدید
کرگدن

روحش شاد ... باز هوائی این خونه ت شدیا شیطون بلا !!

مجید

واای که چقدر دلم برای اینجا تنگه همیشه/برای درد های مشترک./

حسین متولیان

وقتی تمام زندگی ات درد میکند/ راحت بمیر!...مرگ تو را مرد میکند/ میمیری و دلت به همین حرفها خوش است: این خاک داغهای مرا سرد میکند...

حسین

سلام رفیق خیلی وقت بود اینجا خبری نبود ... منم نبودم ... اصلا به قول خودت نه شاهی اومده و نه شاهی رفته ... یه چیزی یادته ؟؟؟ ما هم که بع بع !!! دلم میخواد دوباره بنویسم ... دعا کن یا علی

yakamoz

سلام احسنت به سلیقه ی قشنگتان زیبا بود شاذ باش و دیر بزی

یواشکی

سلام: چه انتخاب خوبی... یادش به خیر چه شب هایی رو با عاشقانه های نابتون سحر کردم همسایه... حالا که به عشق رسیدین... عاشقانه نوشتن یادتون نره...

یواشکی

یک روز هم شبیه پرستوها ،گم شد در ازدحام هیاهوها پر زد به سوی ضامن آهوها یک تن میان ان همه زائر بود. هر وقت این جا میام این غزلو می خونم... همیشه تازه است...