با تو الکی خوشم .

پنج شنبه روز خوبی بود .مقابل ویترین دارینوش با مریم قرار داشتیم که برویم چند تا سوال کنیم یا چه می دانم مصاحبه کنیم با معظمی درباره اوضاع کتب شعر جوان که نبود .بعد با مریم رفتیم خانه شاعران حلقهء مهرخیلی وقت بود نرفته بودیم دم در جوانکی اسممان را پرسید نوشت مهمان .گفتم عزیز ما مهمان نیستیم عضویم . خجالت کشید و گفت شعر می خوانید؟ گفتیم نه و اجتهاد کرده بود خودش که بله. شلوغ بود فکر می کردم ماه مبارکی خلوت تر از این ها باشد مریم گوشه ایی نشست و من کنار محمد رضا بعد یکی رفت و مریم امد کنارم و طبق معمول پچ پچ کردن ما و نگاه چپ چپ حضرات شاعر .خلاصه که وقت اذان شد و ساعد گیر داد به مریم که بعد سالها آمده ایید ربنای قبل افطارمان شعر شما که مریم گفت بماند برای افطار و ماند. با ساعد گپ کوتاهی زدیم و قرار شد عروسی دعوتش کنیم و گفت حتما می آیم و ذوق کردیم که بسیار دوست داشتنی است این مرد . آش رشتهء داغ در بالکن رویایی امارت خانهء شاعران چسبید. بعد مریم که شعر خواند ساعد نبود و کاری داشت بعد که آمد گفت خانم عندلیب شعر بخوانند که خوانده بود و گفت پس حضرت آقا بخوانند که من باشم و شروع کرد جریانات سفر یک روزهء تنگه واشی را برای همه تعریف کردن که شعری خوانده بود که در آن عندلیب بود  و حالم خراب شده بود و تعریف کرد که عروسیشان نزدیک است برای محمد رضای عبدلملکیان و نگاه مهربان دوستان و خلاصه سوژه ایی بودیم برای خودمان. بعد  غزل خواندم و همه خوششان آمد و تشویقها شدم و طبق معمول آن حسرت آرامش و مطالعات پیوسته ام را خوردم که دیگر مجالشان نیست. بعد با مریم رفتیم خانه شان ابو مریم کباب گرفته بود و دوتایی خوردیم با مخلفات و کمی حرف زدیم و ...برگشتم خانه.از دره های دامن البرز نسیم سردی ریخت توی صدر و کج کرد سمت مدرس و رسید به تقاطع همت تنم را لرزاند .طهران دارد سرد می شود کم کمک. پنج شنبه روز خوبی بود . یا عشق .

/ 16 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آقا طيب

اينجا وبلاگه .حسينيه ارشاد و طرح اکرام نيس همه دست پر برگردن که.مسجدا هم دم اذون افطار ميدن.

مهدي نقی پور

آي جيگرتو...اگر بگويي ما هم مياييم...تو جان بخواه.يادش بخير...تجربه پنج شنبه هاي عقد دل انگيز است ...مخصوصا حال و هواي سرد كه بيايد...يا عشق...به روزم...

سمانه

سلام . شنبه روز خوبی بود . موبايلم با يه شماره ناشناس زنگ خورد گوشی رو که برداشتم يکی يک کاره گفت من يه شاعر جوونم می خوام معروف بشم !! منم با همون لحن مخصوصم گفتم : بله ؟؟؟؟؟؟؟؟ بعد اون يکی گفت من ... ام . بعد من فهميدم که هييييييييييييی هنوز آدما ی با معرفت يادشون مياد که يه زمانايی با معرفت بودن ! بعد يکی گفت شايد با مريم بياد خانه هنرمندان که شام نامزدی و عقد و حنابندون و عروسی و ... يه جا بدن ولی نيومدن ! اين بود انشای من...

يه نفر

سلام. من دارم ميروم . دارم از اين ماه رمضان ميروم. ميبرندم. بی اينکه چيزی عوض شده باشد. همين.

فرهاد

سلام مسعود جان. آقا امرت اطاعت شد. ميل کردم.

آقای شاعر، منظورتون از امارت، عمارته دیگه؟!