خانم معلم خواب‌گرد من ...

 

آ .. مثل ؟ »«<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

_ عاشق

« نه... آ.. مثل آبی

ب.. مثل ؟ »

_ آبی.

« نه! ب.. مثل بنفشه، بستر »

مثل باز؟_

« مثل باز ،سینه سرخ ، فاخته ،آزاد ..آزاد... »

باز مثل دکمه؟_

« پیرهن ، دکمه ، کبوتر ،عشق ،سهره ، باد... »

_ کبوتر مثل پرواز؟

« پرواز..پرنده باز، دکمه باز ،.پیرهن آبی ...باد.... »

سینه به سینه کبوترمثلا !؟، دکمه به دکمه باز شاید!_

« نزدیک تر بیا !..آروم تر بگو ! »

_ کبوتر با کبوتر باز با باز ؟

« عزیزم ،عزیزم ،عزیزم... »

 

 

/ 94 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غریبه

آقا طيب خيلی لوس شده اينجا اميدوارم دوباره مثل سابق بشه و آدم را جذب کنه نه دفع

پناهگاه

لوس خودتی غریبه!

**مریم بانو**

عوض این همه حاشیه رفتن به معلمه میگفتی دکمه اش بازه ..یا حد اقل حرف دلتو میزدی

جنگ افروز

حاجی يا حق مبارکه جنگ!!! قلم و بذار زمين که بمب اومد

ايدا

salam dust e aziz,man aghlab dar morede naveshteye kasi nazar nemidam chon motaghedam harchi ke hast mote alegh be khode khodeshe,vali az khoondan e neveshtehaye shoma vaghean hese badi be man dast dada,shoma ghalam za'eefi nadarid vali kheili cheap minevisid ,vaghean heife,behetoon pishnahad midam dar morede mafhoomi be esm "kich"motalee konid va oono be vozooh too neveshtehatoon bebeinin ,sar afraz bashid..

يه دوست

يه جورايی وسوسه کنندس اين سکس پنهان در قالب کلمات بچه گانه ! فرق داره با اون محبت نجیب قبلنا . مراقب باش داداش

ميثم

حاجی اينا دارن رو موخه من راه ميرن بااين کامنتاشونا خداييش خيلی ابلههند!!!!!!! کجايند مخاطبان قديميت..کجايند دلسوختگان زخميت......سنگر خوب قشنگی داشتی ...روی دوش خود کتابی داشتی.........

رنگين کمون

ساعت شش غروب ديروز است و من با جيب هاي پر از گريه از كارخانه به خانه برمي گردم تا دستمزد ناچيزم را ترضيع نورسيده ي ديگر در شيشه ي كبود پستانكش بچكانم سخت است روزگار و كودكان بد قلق ما هم نا آمده از شير خشك نبدو و هر مارك ديگري عشقشان مي گيرد و غيز شيره ي جان ما ،‌ چيزي در كام هاي كوچكشان شيرين نمي نشيند اين كودكان بد قلق ساعت شش غروب امروز است و من با جيب هاي خالي از گريه به خانه بر مي گردم با دستمال گمشده و جيبهاي سوراخ كدام سكه ايمن خواهد ماند و اين ، به خشت كاغذي افتاده اين چندمين گرسنه ي يك قطره شير بگذار احتضار را از خون ناف خويش بنوشد ساعت شش غروب فرداست و من با جيبهاي پر از گريه ، از گورستان به خانه باز ميگردم و كارخانه ها همه در اعتصاب اندوهند و خيلی وقته هيچ خوابم به خواب نمی ايد...يا حق

پگاه

من در مقابل اين همه احساس کم ميارم .. حرفی ندارم ... خيلی زيباست ...خيلی و خيلی آرام ...

مرضیه

خیلی خوب و زیبا بود لطفا به ایمیل من از این دکلمه ها زیبا بدهید[فرشته]