حال من دست خودم نیست.

مریم یه سه چهار روزه که مشهد بود امروز هم که اومده صبح، هنوز ندیدمش. این چند روزه سرم شلوغ بود .رفیق بازی کردم پیش مامانمینا هم زیاد بودم حالم معمولی بود واسه خودم ..دیروز داشتم با یکی از دوستام مشورت می کردم واسه رفتن و نرفتن خدمت (می دونید که ...نرفتم)می گفت فقط اگه امریت واسه غیبت ردیف نشه خیلی سخت می شه آخه شما دو روز هم دیگه رو ندیدین این شکلی حالتون بده چه برسه که بشه دو مااااااااااه.....بقیه حرفاشو نمی شنیدم .رفتم بودم توی این خیال که راس راسی حالم بده..دیگه این طوریه که نیست حالم بده ..دیگه این طوریه دیگه...شهر منهای وقتی تو هستی ...حاصلش برزخ خشک و خالی...نه..بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است...مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست....از این چیزا.

/ 12 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غزل خونه

سلام والله چی بگم؟ اولا که نرفتی هم نرفتی... دوما هم که پی ش رو بگیر، شاید به یه بهونه ای تونستی معاف بشی... سوما که چون متاهلی فقط آموزشی رو ممکنه تو شهر خودت نباشی ولی بقیه ش رو طبق قانون توی شهر خودت خواهی بود... چهارما که این همه زر زدم، آخرش رسیدم به اینکه خب تو هم نگران همون 2 ماه دوری هستی. نتیجه میگیریم که آدم بهتره قبل از زر زدن یه خورده فکر کنه! اصلا میتونی کامنتم رو بعد از سلامش (مثل حرفهای اون دوستت) نادیده بگیری!!! خلاصه که خیلی چاکریم. (این خط آخر رو ولی بخون مردونه)

کرگدن

از این چیزا ... از این جور چیزها ... دوس دارم این مدل کوچه علی چپ زدن و شونه بالا انداختن ظاهرن بی خیالانه ولی باطنن سیر و سرکه وار فرهاد و مجنونی رو ... می دونم که می فهمی چی میگم !

بانو

چقدر خوبه اینگونه بد بودن...

محبوب

آره شهری که دوست داری بدون اون کسی که دوستش داری هر لحظه خراب میشه رو سرت . . . قبول دارم

ايرن

محسن رفته بود دفترچه گرفته بود و ما نمي دونستيم معاف ميشه....همه مي گفتن فقط دو ماه آموزشي رو نيست و بعد مي ندازنش همين تهران...اما من نمي فهميدم ...دو ماه برام حكم دو سال رو داشت و شايد دو قرن...چشمام هميشه خيس بود و منتظر خداحافظي و رفتنش.....تا اين كه يهو معاف شد.....

شیدایی

گر خداوند من آن است که من می دانم ................................

نوید

دل به دریا بزن و نرو

طاعون زدگی

و ما را انتظار سر آمده است ، آقا طیب دست به نوشتن بردند و این پاداش صبر ما بود ....

طاعون زدگی

سربازی را بی خیال بشوید بشینید منزوی بخوانید و چای هم بخورید جوری که لیوانی باشد و لب سوز و با بانوی شیدایی لحظات را عاشقانه سپری کنید این جوری حالتان دست خودتان می آید . حتی وقتی ساده می نویسید هم عاشقانه است

شیدایی

دلم برات تنگ شد یهو بابا کوچولوی من ! همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی ...