بهار من

انگار همین دیروز بود ،کنار محبوب شبت نشسته بودی، طنبورهای مهتاب رو تمام نفسهای ابریت را پر از یاد نازنینت کرده بوده و برایش نوشته بودی.. / یار من چون به حرف می آید/ آفتاب است و برف می آید / بعد - زمستان سختی بود - دندان بر جگر تنهاییت گذاشته بودی و گذشته بودی از برفهای شبانه و دلت خواسته بود همان ترانه های ساده و صمیمی را در پس کوچه های تنگا تنگ عاشقی ../ با دنگ و فنگم هی و هی و.. با پای لنگم لی ولی و.. با یار قشنگم کی و کی  ../ وهمیشه بود صدای ناظری توی دم های ابری سحرگاهت ../سل س ل ی مو ی دوست خدا خدا.. حل قه ی دام ب لاست عزیز عزیز../

 و سردت شده بود مثل تمام با هم بودنهاتان ،مثل آن روز که سپید پوشیده بود وتمام سر پل و امامزاده کولاک بود و گریخته بودید به تماشای میوه های تکیه تجریش و چشیدن سمنوی عمه لی لا.

تو سردت شده بود و او - مجنون عریان زمستان - زل زده بود به نگاهت وعمود تابیده بود بر شانه های عاشقانه ات موهاش و اوقات شرعی چشمانش...صلاه ظهر بود .و یخ حوض آبی صالح علیه سلام شکسته بود و تو گنجشکک کوچکش بودی ...

گلدسته های پر نقش روسری نگارت خراباتی ات میکرد وقتی میدانستی محو میشود در شب موهای بلندش و آری تو!، توبودی که دستانت را دزیده بودی و برایش گفته بودی ../ هزار عقدهء چین را یک انقلاب گشود/ ولی به چین دو زلفت شکست شانهء ما/

و دانسته بودی که روسری بته جقه قشنگ میشود و نارنجی به مشکی می آید و دانه های برف بینهایت شکل دارند و پروانه ها هم قرآن میخوانند و شب ابری هم با آن دل پرش میگذرد وگذشته بودی از زمستان و لرزیده بودی و گریه کرده بودی تمام شبانی را که غروب چشمهایش چشمهء اشک بود به گونه نریخته  تا پای نگاه او سقاخانه ایی شمع آجین باشد  در باد و تصویر تو محو شود و مشتی مست تنهای خراب گذر سقاخانه چشمهای دختری باشی که هستی توست و هستی توست و تنها تویی که لذت سبز گره زدن تمام جوانیت را به مژگان روشنش میدانی و میریخت صدای ناظری در برفها از آسمان غربتت ../عزم آن دارم که امشب نیم مست /پای کوبان کوزهء دردی به دست / سر به بازار قلندر بر نهم /پس به یک ساغر ببازم هر چه هست....

های مشتی غزلخوان طنبور نواز گذر! این که میآید ناز آلود، بهار توست.محتسب خندان و پرکرشمه که می آید به دستگیری و حاجت روایی راوی روایت ی که تویی.

گفته ام ..فرشته ایی بیاید.. برات.. قدمگاهش را.. سرمه ...

هلا یهودی سرگردان/عنان قافله برگردان .

/ 54 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ميثم توسلی

عاشقي چقدر خوبست.. براي من كه چندين سال منتظر بودم تا همسايه اي پيدا شود و دختري با نگاه هايش مرا ميخ كوب كند و من تمام ناگفته هايم را برايش بازگو كنم.. عاشقي خوبست ، تا شاعر نشوي نمي فهمي من چه مي گويم.. من كه روزگاري با حافظ نشسته ام و با هم در تمام ميكده هاي ديوانش شراب خورديم و مستي را تجربه كرديم ، با مولانا تمام سلوك را سير كرديم با فردوسي در تمام شاهنامه جنگيديم خوشا به حال او كه شهيد شد.. هميشه دوست داشتم كوه و روي شانه هايم بگيرم و شيره سنگ و بدوشم.. اما حيف كه فقط موفق به گمراه كردن يك مورچه اي تنها شدم كه راه خانه اش را گم كرده بود.. نمي دانم براي چه دارم دردهايم را مي نالم.. بايد به خانه ام برگردم .. سال هاست كه سنگ قبرم منتظر من است.. در بدترين جاي زمين.. خوابت را آشفته نمي كنم ، فقط كمي از شعر هايت را برايم بخوان تا بفهمم چرا قرقره لاغر ميشه و بادبادك كوچك.. مي داني براي چه عاشق شده ام عشق فرياد ناگفته هاست و من ـ سالهاست ـ زبانم گرفته است... "ميثم توسلي_ 24 فروردين 86 "

Ba arza salam khedmate aghaye Karami va banoo.Doste aziz hamantor ke ghablan ham zeker kardam boye yase eshegh az tahrirhayetaan kamelan be mashaam miresad va be rasti,ghasam,ke mast konande aast.agar goftani baraye bazi az tahrirhayetan niest,chon shadidan be in aghide paybandam ke heyfe be diegaran ejazeye dekhalat be ehsase khas dadeh besheh.(modai khast ke aayad be tamashagahe raaz,.....) va bishtar tarjih midaham be onwaneh nezaregar , shahde in tabloye bi nazier o estesnai basham ke shoma ostadane be taswir mikeshid.Nazare aghaye Marzban ham aaslan ghabele ghabool niest.(aghaye Marzban aziz,cheshmak) chon tebghe gofteye aghaye Karami dar matne ( bi too ....) eshegh tekrar halish nemishawaad.Rozmaregi kare Tayebaan niest.Barayetaan shadi roz afzoun,eshegh roz afzoun va behtarinha ra arezo mandaam.

آدمک

نيستی عموووووووووووو....

مرسی

يه دخمر گل

سلام .. مثل اينکه تعطيلات خيلی خوش گذشته ها !‌ ميل برگشتن ندارين؟؟؟

آمينا

سلام کجايی ؟ ( با خودمم ) دلم بد جور هوای دوخط عاشقانه هاتو کرده بود نگو بهونه گير شدی که بی بهونه محاله بيام . شاد و سلامت باشی . تو را من چشم در راهم .

صهبا

سلام دلم سرگیجه میگیرد با خواندن نوشته هایتان انگار چیزی دارد با چوب جارو چشمهایم را قلقلک میکند...و اشکهام در میآید ...الحق که زیبا مینویسید...حیف که من از نوشتن شعرها و متنهام توی این دنیای مجازی هراس دارم(از دست شعردزدها )...اما وبی دارم برای خوشی دلم سعی میکنم بهترینها را در آن بگذارم...خوشحال میشوم سری بزنید... ققنوس میسوزد تا جوانی اش را باز یابد ؛ ومن جوانی ام را با آتش ققنوس در می آمیزم تا صبحدمان زیر باران عروج ،ققنوس را در آغوش کشم.