به می خانه امامی مست خفتست.

(1)<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

غروب می شود.

در کنار مسجد تو حرف های عاشقانه ات تمام شدنی نیست.

حکایت دیگریست طلوع سایه ات بر سرم.

من به سکوت رسیده ام . لب هم نمی زنم .

 اما تو خوب می شنوی .

     تو خوب می نوشی .

 سیاه مست می چرخی و می گویی

 -  کنار نیمکت ، تمام امید ها و دل خوشی های منی که ظهور می کنی -.

                       چشم هایت را ببند رویایم می آید .

 – نماز بخوانیم !؟ می گویی تا چهل روز از من عبادتی پذیرفته نیست .

 و من به پای تو قامت می بندم و الله اکبر.

                 بگذار تمام می خانه های دنیا را ببندند .

 خانم شرابی عزیز!

             هر چه بیشتر برای من می مانی

                                         زلال تر می شوی .

                                                             همین .

 

(2)

شب که می شود.

پای پنجره به آسمان نگاه می کنی .

               من و پشت بام و چای هم به یاد تو ...

چند لحظه بعد ، از آسمان دو تا ستاره کم شده

من و تو فرار کرده اییم .

*

خجالتی و گوشه گیر !

               سیاهیای موی تو

                             از کناره های تخت

 - مثل آبشار و برگ های بید - ، ریخته .

من بدون حاشیه تو را به متن

                          دعوت به بوسه می کنم و بعد ...

بعد ...

بعد  من و تو

          از انتهای این نوشته هم

                                فرار می کنیم.

/ 63 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
nazgoli

سلام شعر خيلی جالبی بود وپايان زيبا آفرين بازم ببينمت

Solh

برای دستيابی به نـان٫مسـکن٫آزادی بايد مبـارزه کـرد.براي رفع تبعيض از حقوق زنـهای ايـران بايد مبـارزه کـرد.مـردم ايران حق دارند سوال کنندچـرا در آمد حاصله از منابع طبیعی خرِج گروهای تروريستی حزب الله لبنان ميشود.مـردم ايران حق دارند سوال کنندچـرا آقازادها پولها را از ايران خارج و درکانادا٫هلند٫دبی سرمايه گزاری ميکنند.مـردم ايران حق دارند سوال کنندچـرا ثروت ملی ايران را خرِج گروهای حزب الله وآنها را روانه اروپـا جهت فعاليتهای مذهبی وصدور انقلاب ميکنند در حالی که ۷۵٪مـردم ايران زیر خط فقر بسر می برند .ما ملت ایران سیاست را دوست داریم میخواهیم بدانیم٫ میخواهیم در سرنوشت خود وایران نقش داشته باشیم .يــاران تــا کــی خمــوش!

mahdieh

ديشت اسمان نم نم ترانه ميخواند من با او همصدا شدم ؛سکوت کرد.لرزيدم .خنديد ساکت شدن!هزاران بار صدايم زد .گريستم.اما در انتها کلامی گفت که تا سپيده دم برايش سرودم:آهسته گفت: تا ابد دوست بدار!!!!!! شاد و پيروز باشی

بادصبا

من پنجاه و هفتم شدم...... نميای رتبه ی زير بيست از دستت ميره ها!!!........... تازه مي دونی چرا بزرگترا پنهونی گريه مي کنن؟؟؟.......... بعدش خوبی؟......... اصلا من الويه ميخوام......... جلسه ی آبان چی شد؟......... اصلا من چرا به تو گير دادم؟.......... ميگم دوستم بلاگتو ديده بود کفش برید؟ نه بند کفشش باز شد خورد زمين......... من در برم يواشکی...... طيب که ميگن شمايی؟؟؟

بادصبا (اصلا فکر نکنی با این پایینیه نسبتی دارما!)

راستی سلام چقد اين عکست آشنا ميزنه... فکر کنم یکشنبه دو هفته پیش تو کلیسا دیدمت.... آره میگم آخه کنار چهره ات هم یه نور محوی هستا!!!

narges

آخی...خيلی وقت بود اين طرفا نيومده بودما.....خوبی شما؟؟؟...(هرچند که از هامد حالتو میپرسم !!!)

مریم حسینی

در خلوت آن باغ هميشه ای که می دانی / پروانه روی شاخه ی گلی نشست / پروانه چشم هايش را بست و لحظه ای انديشيد/ زندگی همان انديشه کوتاه پروانه است / با يک کار متفاوط منتظر شما هستم

لیلای ... پناهگاه

آدم وقتی می گه همين که کم حرف زده باشه تو خوب گفتی و زياد هم گفتی ... دیشب به اعظم می گفتم سهم من از مسعود سه چهار جلسس که فقط شده اين : مرسی خاله شما خوبی؟ با اون ته خنده ی هميشگيش ... باشه باشه شايد همين هم از سرمون زياده /// ببين به خدا اين گله گی نبودا اصلا هم ناراحت نيستم ... نيای بگی خاله چته من خوبم ... فقط اين به ذهنم رسيد و گفتم.

هستی

منتظرت جوابت هستم .