با دوستانت از پشت شمشادها به پارک می آیی وآب می نوشی و می روی....

تقصیر تو نیست کسی تو را نمی بیند.زیباییت را درک نمی کند.هیچ کس گوشه ی دفترش نمی نویسد که: صلاه ظهر ،سه تا غزال،-سبک بال- از پس مجنون ها پیدا شدند.لطیف و سرشار چون ابر.خندان.کنار چشمه لبی –تنی- به آب زدند و با نگاهی از پیچ گدار رمیدند اصلن انگار نیامده اند الا اینکه دلم رفت..

تقصیر تو نیست این روزها کسی به ماه نگاه نمی کند.توی آیینه پی چی می گردی؟درختها که چه کسی می گوید جاری نیستند وقتی از کنارشان می گذری عطر بازدمت را،خنده ات را،نفس می کشند.هوایی تاره می کنند.تو!تو هوا را تازه می کنی.فصل را می چرخانی.اردی بهشت می کنی.کشف تو کار رهگذران این جا نیست .

زیبا! تو! بی خیال و ساده بنشین در سایه سار مجنونی و لی لایی ت را بکن.

عزیزم!این مردم مکث نمی کنند.نمک گیر تو نمی شوند.همان طور که عظمت یک سمفونی ناب را درک نمی کنند.لذت یک نقاشی خوب را نمی برند .رنگ شراب کهنه را نمی شناسند. ارزش یک بازی شاهکار را ،یک دوستی عمیق را،یک ذهن قشنگ را،یک لبخند ملیح را،یک خرامیدن آهوانه را،و دلبرانه سبک بودن را،با احساس بودن را،قدم زدن روی برگهای پاییز را،خوش حرف زدن را،نمی دانند.

ببین! تو هم از جنس این حرف هایی و امروزها از سکه افتاده .بگذار بروند با شتاب به سمت دقیانوسشان .تو اصل باش.اصیل باش.اثیر باش.محبوب من.جای تو معلوم و خوبیت ذاتی ست .عصر تو نرسیده است.عصر تو گذشته است.تاریخ تو نرسیده است.تاریخ تو ایستاده است.نمی گذرد.جغرافیای تو دلکش است.توی نقشه نیست.نمی شود نقشه ئ تو را کشید.خوب من!مال من باش و بار معشوقی را تن ها.در این زمانه.بردار!. چه بهتر که قیمت نداری.بی قیمتی.این طور نمی ماند.همین!

/ 22 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خواهرآقا

من همه امیدم به شما بود. هنوز هم هست.

فرناز

این اینطور نمی ماند. همینش ها این خیلی حال داد بهم!

آلن

ياد مينياتورهاي استاد فرشچيان افتادم. به همون لطافت. به همون زيبايي.

mona

ali bud,mesle hamishe,besyar besyar ziba

دکولته بانو

آقا طیب به روزهای اوجش برگشته ... هوم ... خوشحال شدم کامنت خواهر آقا رو دیدم ... سلام برسون حسابی ... مسعود جان کامنت فیسو هم دو روز بعد دیدم !

رضا

پدرم گفت مرا . . . که ز شغلش راضی ست از همان شغلی که دیگران را قل و زنجیر برند تا که فردا شب نیز سفره ننگ در این خانه مهیا باشد سفره همواره بجاست سفره همواره بجاست ننگ بر سفره رنگین پدر . . . تقدیم به جمشید اروجلو . . . آدم فروش و بازنشسته سپاه پاسداران

مخاطب

واااااای خدایااا.محشر بووود.نااااب بووووووووود.من وبلاگهای زیادی را میخانم ولی شاید به تعداد انگشتان دست نظر داده باشم ولی در برابر نوشته های شما .......

آمینا" وقتی دلم برای خودم تنگ میشود"

احوال آق طیب ! یادتون هست اون قدیما ؟! خوشا قدیما !!! تا خوندم دلم گرفت واسه همون قدیما ! روشن باشی پسر!

اتی

هر وقت می خونمتون پر میشم از حرف و خاطره. انگار جایی شنیده م یا گفته م این حرفها رو. انقد که نزدیکه . اما نه اینجا.کجا؟ عالی بود آقا طیب! عالی و زندگی ساز.

جزیره

الان ما چکار کنیم که واژه هایی که یاد داریم کم اوردن در برابر نوشته ی شما؟!الان ما چه جوری حس خوبی که نوشته تان به ما داد رو بیان کنیم؟ اصلن چرا ما هربار شما رو میخونیم لالمونی میگیریم؟!اصلن درست نیستاااااااااااااااااا