دیالوگ امروز من و آبدارچی.....


ینی واسه ثوابش؟
-آره گفت خونه ندارم طلاق گرفتم گفتم بیا برو اونجا بخواب.
=آهان.چن سالش بود اونوقت؟
-سی سالش بود.فقط ورق بازی می کردیم.
=آره ؟فقط ورق چی؟
-حکم
=اونوقت اگه مرد هم بود ثواب می کردی؟
-نه.من از بوی نر بدم میاد.
=نرررررررررر؟؟؟؟؟؟از بوی چیش؟
-از بوی نفسش

/ 9 نظر / 14 بازدید
محسن باقرلو

چقد دلم واسه سی سالهه سوخت توو این سرما ...

تیراژه

سلام وقتی بشینی واسه ورق زن باشی یا مرد فرقی نداره..یه جاهایی..اون جا که تب بازی میره بالا هرم نفس های همو احساس میکنین حالا بی خیال..گرفتم داستان رو...فقط یه چیزی..خوبه که باز این به ورقی چیزی لفافه میکنه..سرگرم میکنه..این خودش یه جور مرامه..اگه راست گفته باشه..هرچند که غیر ورق ممکنه چیزای دیگه هم بوده باشه...بگذریم..حرفم اینه که اون سی ساله ی داستان بلاخره باس یه جا شب رو صبح میکرد یا نه؟

هیشـــکی !

هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمی گیره اینم بهش میگفتی...

افسانه شهریور

خدای من! طیب... چطوری مرد؟

گنجشک پرگوی باغ

می گن که گربه محض رضای خدا موش نمی گیره!!! راس گفتن!!! اما ممکنه گربه هه موشه رو نگیره هیچوقت!!! طمع کنه اما نگیره!!! حرمتش رو نگه داره!!! براش لونه هم دست و پا کنه!!! شاید فقط تماشاش کنه!!! نمی دونم!!! نمی شه انقدر به دنیا بی اعتماد بود!!! اگه خوبی ببینی ازش بهت خوبی می کنه!!! حتی شبی رو آبدارچی ای بهت پناه بده و فقط و فقط وقتی که خوابی یه دیدی به شلال موهات که تا تو کمرت پایین ریخته بزنه و بگه : سهم منم همین بود!!! بقیه ش بذا بمونه واسه ثوابش!

آقا طیب

ارادت داریم قربان.به جا نمیارم رئیس!