بسم رب الزهراء

شنیده ام خلیل الله هنگامی که به آتش می انداختندش رخصت کمک ملائک و فرشته گان  و باد و باران را رد کرد که حسبی الله و نعم الوکیل.من بانویی را می شناسم که ابراهیم به ایشان اقتدا کرد . بانویی که پشت درب آتش گرفتهء  خانه اش به حمایت حیدر خیبر قیامت کرده بود . تقدیم به خاک چادرش . به چادر خاکیش.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

چه بگویم حالا که آن سوی خانه خودت را به خواب زده ایی دلم برایت تنگ است. نمی دانی چه قدر دوست داشتم این ساعات آخر دو زانو کنار بسترت بنشینم و تماشایت کنم اما روی شقایقی تو تاب مرا می برد و چشم خون فشان من قرار تو را. چند روز هست که چهره ات را از من دریغ می کنی چه آزمون سختی است برای علی ندیدنت.

مگر قرار نگذاشته بودی با خودت که چیزی از من نخواهی تا مبادا شرمنده ات شوم خانمم . آخر چگونه آرام باشم . بر سرو صورت مثل زنها چنگ نیندازم فریاد نزنم . وقتی داری می روی آرامشم . دارند بچه ها نگاهم می کنند و صدات می پیچد ...آرام.تو را به خدا آرام باش همسرم سایهء سرم آرام آرام تر.

تو که نباشی دیگر در این خانه زنده گی نمی ماند . مدینه با من بی تو یادگار محمد غریبه است.در و دیوار این شهر به من طعنه می زند.باید از اینجا بی تو رفت می دانم.اما چطور؟همه آذارهاش را به جان می خرم.آخر پیکر تو اینجا  کنار پدر بماند و من بروم؟من نمی خواهم . من هم می آیم . من این ظلمتکدهء تنگ  و تار را تحمل نمیکنم فاطمه . مرا هم با خودت ببر.مثل قبل ها سه تایی با هم..رسول الله تو  و من....تو که نباشی کوثرم فرقی نمی کند مدینه و کوفه و...تشنه ام.تمام چاه های آنجا را از اشک غریبی و بی کسی سیراب می کنم هم سخنم.برخیز حرفی بزن.فاطمه؟! هستی؟خدایا چه قدر مانده تا سحر . ببخش دارم بی تابی میکنم . آری قرارمان این نبود اخم نکن . زینب یک چشم اش اشک است یک چشم خون . یک چشم اش به من است یک چشم اش به تو.

ساعات آخر است و تو همچنان مثل همیشه بار از دوش من بر می گیری.زینب را نشاندی و موهایش را شانه زدی و گفتی که ابتدای دردهایش است و مانده تا هنگامهء گریه های او . گفتی از آن رستگاری من در سحرگاه محراب . از حسن و غربتش از حسین و...فاطمه . فاطمه دستی در موهایش و دستی روی سینه اش تو چه کردی با دلش که فقط می شنید و لبخند میزد.حکایت بوسهء آخر و گلوگاه معشوقش را .  حسین اش.

چه ققنوس وار آخرین دروس ام ابیهایی را بر سینه اش وحی می کنی فاطمه . چه دلی دارد دخترم . چه خانومی می شود با چادرت یادگار تو . تویی که هنوز نرفته ایی.نرفته ایی که...؟

عمیق نفس می کشی .هستی . یادت هست پدر گفته بود(مثل امام.مانند کعبه است . مردم باید در اطراف آن طواف کنند نه آن که کعبه دور مردم طواف کند) و تو روایت کرده بودی؟دخترمان را بفرست سراغ حسنین بی تابی می کنم ها . بسم نیست طواف مردم چشمم به گرد چشمانت . من علیم فاطمه نگاهم کن . خلوت کن با شویت خانومم . می خواهم دورت بگردم بانو. امام منی نرو قبله گاهم . ببین بوی بهشت گرفته ایی من سحر به مسجد برو نیستم ها.چه می دانم.بگو سحر نشود.

من فراموش می کنم می ترسم . بگذار بانو یک بار برای خودم مرور کنم . من نمی دانم گاهی باید چه کنم . کجا باشم . کاش می شد نباشم.

من به مسسجد می روم . تو می روی . مرا خبر میکنند . زمین می خورم . دیر می شود . آفتاب روی بالا آمدن ندارد . من می شکنم.از زمین و آسمان و در و دیوار صدای هق هق بر می خیزد . حسن سر به دیوار می گذارد . نگاهم می کند . آب می شوم . زینب به داد حسین می رسد .او زین پس همیشه به داد حسین می رسد . برای وداع فرزندان را صدا می کنم . روی سینه ات بی تابی می کنند . گره های کفن باز می شود .عرش می لرزد.در آغوششان می کشی . ببین بانو بی قراری می کنی . من در این لحظات اگر به حال خودم باشم می میرم .می میرم بعد . شبانه . غسل . بوی محمد . پهلوی تو . بقیع .  سکوت . روی دوش ملائک . پنهانی . زیارت . حسین گم نشود زینب . خبر می رسد که آمده اند جسم ات را از خاک در بیاورند  . به بهانهء کنار نبی . خووب می داند اینجا چه کند حیدرت . ذولفقار . نعرهء حیدری . مرد می خواهم ذره ایی از خاک بقیع را جا به جا کند .غیرت الله می شوم باز.فاطمه ! بانو ببخش قرار بود دست علی بسته باشد . دلم شکسته فاطمه اذان می گویند . بر خیز کوثرم . می خواهم ببینمت و ...

می روم.تمام اینها خیال است مگر نه؟ می روم . می آیم . تو رنگ به چهره ات آمده.خوب می شوی  .  با من حرف میزنی . فدک را آباد می کنیم . قدم می زنیم .غربتم را فراموش می کنم  خدا حافظ فاطمه . آمده اند پی ام . مرا از کنار تو به مسجد می برند . بخند . زود به خانه می آیم . دلم تاب دوری ات را ندارد . زود می آیم بانو . دلم تاب دوری ات را ندارد . زهرا جان ! هستی؟عمیق نفس می کشی.هستی.همیشه هستی.

/ 64 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
انيس

سلام آقا طيب! تا نيمه هاش ديگه نتونستم ادامه بدم ...

انيس

اون روز که داشتم با همسرم کامنتتونو می خونديم هر دومون تعجب کرديم .. آخه آقا طيب هميشه مشتی می نوشت ... مشتی کامنت می ذاشت .. با لهجه شيرين و اصيل خودش....... آقا داداش! برای ما هم مشتی می نويسين باز؟

حمیدرضا

همه چيز را شما فرمودين .. !! نقل قول از دوستان که اگر دليلی بر حقانيت شيعه باشد آن هم حتک به خاندان علوی و شهادت مادرمان حضرت زهراست ؛ همین بس .. !!

zamaneh

همين حوالی است - البته اگر اشتباه نکنم - خاکش بوی ياس می داد - نه اشتباه نمی کنم - خودش است درست آمده ای! آماده ای؟!

zamaneh

کامنت قبلی راس ساعت ۳ بود! بی حکمت که نبود! بود؟!

مريم

امروز می دونی چی کار کردم؟رفتم سراغ آرشيو...البته قبلا هم رفته بودم اما اين بار کامل خوندم از اول تا آخر يعنی تا همين الان....چشمام ديگه درست نمی بينه!مهم نيست...عوضش روحم يه کمی سر حال اومده ...تازه همه رو هم روی سيستم خودم ذخيره کردم...برای روز مبادا

_ _ _ _

صفحه يازده رو که باز کرد ... ديگه داشت کم کم از خجالت آب می شد ! ... // « باروونی » فقط به اسم خودت قشنگ می شه داداشی ... :)

اميد نقوي

سلام بر داش طيب گل. مسعود جان خونديم و ... زنده باشی و پايدار و از اين حرفای قلمبه. مرامتو عشقه ... يا حق...

ليلا

سلام خاله ... نيستم يا نيستی؟ فرقی می کنه؟ بی خيال خاله ... ايول داری اگه جلسه رو راه بندازی.