اين سيب آخر ۰۰۰پيشکش.

دو سه هفته ای می شه که طييب حال و روز خوشی نداره۰اينو ديگه همه اهل محل فهميدن،ميدونن.خاله زنکا حرفاشوون زدن شايعه ها رو هم ساختن.
ميشه،ده پونزده روزيه که از طييب سابق خبری نيست.طييبی که وقتی تو راسته بيس متری راه ميرفت کسب و کار تعطيل ميشد ،تا با سی چل نفر سلام واحوال پرسی نميکرد به ته خيابون نميرسيد رو سر بچه هايی که دورش جمع ميشدن دس ميکشيد و مسن ترا تا دو تا شونه های پهنش رو نميبوسيدن نمی ذاشتن بره.
طييبی که صفای محله بود به اسمش قسم می خوردن،يه تنه چراغ همهء مشتی گری هاو لوتی بازيا رو که خيليا ميگفتن دور و زمونش گذشته ، روشن نگه داشته بود.
حالا اين چن وقته چی به سرش اومده بود که یه دفه اينجوری از اين رو به اون رو شده بودکسی نمی دونست،سر در نمي اورد.ساکت .سر به زير ۰گوشه گير وگاهی انگار.....غصه دار.
آخه اصلا اين فنتی نبود،کسی اينجوری نديده بودش.آدمی که وقتی بيس سالش بود و اول کرکريش پير خيليا بود مث يه ادم پنجاه ساله حرف ميزد،کارای بزرگ ميکرد ،حرفای بزرگ ميزد بزرگی ميکرد .طيب بود ديگه.همه اين طييب رو ميشناختن۰
اما ايندفعه راس راسی يه خبرايی بود .می گفتن پای کسی در ميونه هر چند باورش سخت بود ولی نشونه هاش درست بود ۰
طييبی که اگه يه دفعه صدتا مهمون ،خونده ونا خونده در خونش رو ميزدن وميومدن تو ،کم نمياورد که هيچ از پس همشون هم بر ميومد.بی کم وکسر۰انگار ايندفعه جلوی اين تک مهمون ناخونده دلش بد جوری کم آورده بود بد جوری دست رو دست مونده بود.
هر کی بود و هر کاری که کرده بود دو سه روزه کمر طييب رو خم کرده بود۰کسی رو به زانو در اورده بود که وقتی وارد گود زور خونه ميشد ، صدای زنگ مرشد که اومدن پهلون رو خبر ميداد ،عطر صلوات همه محل رو پر ميکرد که( جمال مرد مرتضی علی صلوات،صفای همه بزرگترای مشتی صلوات۰ قوت بازوهاش صلوات بفرست)!آقایی که وقتی زیر سنگ هشتاد کیلویی یا علی میکشید پیر مردا،انگار که یاد جونیاشون کرده باشن یا شاید یاد جونای از دست رفته .اشک تو چشمشون حلقه میشد.
ديگه بيخيال، از بزرگيای طييب هرچی گفتم بسه برم سر دل طييب که حسابی توش بلوا بود ۰به خودش که نمی تونست دروغ بگه ۰ديگران نميفهميدن ،خودش که ميدونست۰چشاش ديده بودن دلش هم خواسته بود۰ نمی دونست چرا ولی پيش خودش شرمش ميومد ،انگار با ارزشهايی که يه عمر باهاشون زندگی کرده بود، واسشون پای همه چيز وايساده بود يه جورايی تناقض داشت.گیر کرده بود.دلش.
بازم بگذريم تو دل طييب چه خبر بود خودش هم درست نمی دونست تا حالا همچين حسی رو تجربه نکرده بود .ريخته بود به هم،يه آدم ديگه شده بود شعرای رفيقا رو با توجه گوش ميداد با صدای سه تارمشتی تو قهوه خونه صفا ميکرد ۰دم غروب گمو گور ميشد وهزار تا تغير دييگه که که فقط خودش متوجه ميشد،خودش وشايد.....
.....ننه طيب از الان فکر ادا کردن نذرشه .هر کی ندونه اون ميدونه ،فهميده.بزرگش کرده خوب.
عهد کرده بود اگه امسال طييب جای ننش با يکی ديگه بره پابوس يه ديگ شله زرد،شب شهادتی، نذر غريبالغربا کنه.
بازم بگذریم این قصه واسه همه یه جوریه واسه طییب هم اینجوری بود.نگم بقیشو ،همه میدونن.یا شاید یه روزی بفهمن.
راستی.........نذرت ادا ننه طييب ، نذرت ادا.

/ 11 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گل غم

آقا طيب ممنون که به من سر زدی.. فکر کنم گرفتار عشق شدی خدا به دادت برسه:)

گل غم

برای همين گفتم خدا به دادت برسه:) چون دردت درمون نداره.. هيچ راهی هم جز صبوری نداره..

مانا

آقا طيب. شرمنده ی اين همه مرام شما شدم. ببخش ..برادر شب بود سيبيلهايتان پيدا نبود. ما را خجالت زده کرديد با قدم رنجه کردنتان به خانه ی کوچکمان.باشد که از خجالتتان در آئيم . عزت زياد برادر... راستی طيب خان! من باز هم اشتباه کردم... فکر می کردم مرام بازها و طيب ها و داش مشتی ها هرگز نمی توانندتا به اين حد خوشگل بنويسند... زمين خورده تان هستيم ها! مبادا غضب کنيد. خب جاهلی کرديم و حرفی زديم.... جبران می کنم.جبران...

حدیث دوست

يک قصه بيش نيست غم عشق وين عجب/کز هر زبان که ميشنوم نامکرر است..نذرت قبول مادر آقا طيب..

لات جوانمرد

از این که سر زدی ممنون ....آقا شما هم مارو دریاب ت زیاد

احسان مظلومي

سلام. دوست عزيز اين کد ها را بايد در بخش ويرايش قالب وارد کنيد. اول بگوئيد فرانت پيج داريد يا نه تا بگويم به چه روشی بايد عمل کنيد.

مانا

آقا طيب. هنوز نيامده ايد؟ نوشته بوديد : سيب آخر. نکند ديگر نمی خواهيد بنويسيد؟ اين فکر دارد عذابم می دهد. من که عذر خواهی کردم... من که گفتم ببخشيد.اين بار خواستيد تشريف بياوريد خانه ی کوچک ما از قبل بفرمائيد برايتان ديزی سنگی... کوفته تبريزی... چيزی مهيا کنم. منتظرم آقا طيب.

naser

سلام. خوبي نوشته ات خوب بود و اميد كه به آرزوي دل برس متشكرم. بازم به من سر بزن باشه