گريه کرده بود...

هیچ کس باور نمی کرد که آن روز تمام راه خانه را با تو آمده بود . محلهء شما بوی بهار نارنج و پاییز می داد . با تو قدم زده بود در غروب ، و سایه اش را تماشا کرده بود  که قد می کشید و سرش را بر شانهء سایه ات گذاشته بود یا بر سایهء شانه ات !  و گریه کرده بود دزدکی ...  گریه کرده بود ؛  مثل بچه هایی که در ازدحام ،  دستشان از چادر مادرشان رها می شود و تمام هوس های چیز های خوشمزه و ترش را فراموش می کنند وقت رفتن ات . و لحن اخمالوی مهربانیت را با خودش مرور کرده بود...   « مگه قرار نشد پسر خوب من باشی ! حرف گوش کنی ! غصه نخوری . هوم ؟!»  گفته بود : " چَشم . " و چشم های تو را خجالتش از آینه نگاه کرده بود  کنار تصویر گنگ چراغ قرمز ها  که با خنده و پچ پچ های تو سبز می شدند و گریه کرده بود ...

تتنش از لرز شنیدن صدایت به تنت خورده بود  که  « داریم می رسیم.. من نمی خوام پیاده شم.. »  گفته بود : " برو. " و رفته بودی و دوباره باز در سکوت و کم حرفی همیشه اش غرق شده بود . تو رفته بودی و زیر قولش زده بود ، زیر گریه زده بود!  و دلش مادرش را خواسته بود و از پشت شیشه ء شرجی دور شدنش از تو را تماشا  کرده بود و تو را به خدا سپرده بود . و چشم اش چون  کاسه ایی فیروزه ایی پشت پایت خالی شده بود...  یعنی گریه کرده بود.  کاسه فیروزه ایی خدا هم... یعنی باران زده بود. 

 دوباره از تنهایی و غریبی ترسیده بود و لبخندهای لطف آدمها طعنه شده بود در بهت .اول لب پایینیش لرزیده بود ،  بعد صورتش سوخته بود ،  بعد دستهای مچاله اش را محکم به چشم هایش مالیده بود و گریه کرده بود.  کاش می گفتم " نرو ."  کاش این چراغ ها خراب می شدند . کاش...

آنقدر دهانت را به گوشم نزدیک کردی  که راننده سیگارش را روشن کرد... «نرو.» تمام خودش را از دوباره در راه برگشت زنده گی کرده بود . زیر نور باران و چراغ ها . باران کجا جای تو را پر می کرد؟!  تمام بغض ها ...  زمزمه ها و ترانه های بی کسی ،  سکوت های محزون و وزن دار ...  تمام دوست نداشته شدن هایش را گریه کرده بود و تو را بهانه کرده بود . بهانهء خوب ! زبانم بند آمد .  یک لحظه گفتم الان دیوانه گی می کنی ،  بوی لبانت پیچید توی تنم !  راننده به جای من شهادتین گفت: ( لا اله الا الله)  اما تو ... توجای دیگری بودی . تو هم نمیتوانستی حرفت را بگویی . انگار قرار بود بعدش گریه کرده باشی ! ( همین جا پیاده می شین خانوم ؟) . « دوستت دارم پسركم، خیلی دوستت دارم ». " برووو."  شنیده بود و نشنیده بود . مثل صداهایی که درست در لحظهء آخر می شنید و خوابش می برد  . اما صدای تو بود! صدای خودِ خودِ خودِ تو بود که دلش را ریخته بود ... می توانست دستش را از قفسهء سینه اش عبور بدهد. 

 راه خانه را  گم کرده بود . گیج و آواره به مردم و تابلو ها و چراغ های خراب نگاه کرده بود . پرندهء قفسی در آزادی می میرد.اضطراب و ترسی شیرین  و ای کاش  دیده نشدن برای گریه کردن . بی خیال ...  گریه کرده بود  و دلش ریخته بود. دلش خیلی ریخته بود  و به خانه رسیده بود و  یک چیز ترش خواسته بود . هیچ کس بارو نمی کرد! او هم نگفته بود . جز مادرش هیچ کس باور نمی کرد . جز مادرش که: * پای چشم هات خون ریخته . بوی شیراز گرفته ای . تو داری چه غلطی می کنی !؟. * <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

/ 83 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
farzaneh

سلام .چرا اينو برام نخونده بودی؟

حدیث

مگه قرار نشد پسر خوب من باشی؟حرف گوش کنی؟غصه نخوری؟هوم؟

گردآفريد

بايد اسمت اين باشد / بانو / اما من نمی دانم اسمم چيست... / بی تو؟!

خواهرآقا

دلم برات تنگ شده خانوم شمارهء ۷۵ ..

سرگشته

سلام ....هروقت ميام اينجا انگار دارم ميرم مسافرت

?????

Khabhayam ra dobareh bidar kardi( to ke rafti waragh bargashat/ to ke bodi che khoob migzasht/to ke bodi delam khoosh bood/age tahmayeh nakhoosh bood)marhami bar zakhmeh majroh shoodam gozashti.Shayaad,shayad sobh damaan tawanestam ghororaam ra shaneh konam.In dele ashegh bahaneh jo bowaad,chon bahane yaaft atash kho shawaad.Merci

?????

Agha mano o doury o saborry ...Tou be nazdige delam bash aagar ze dideh be dory... baz ham delemon haviee shodeh bood , ye joraiee delemon mamanemon ro mikhast..havaye Shiraz ro kerde ,boodim gofim ma jaiee ro nadarin berim joz brim khalvate Agha Tayebe khoodmon..dada gaahi chenan badam ke mabadaa.....