*** آقا طیّب ***

سه‌شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸۸
خاطره بازی

شاید دلیلش سر ذوق اومدن زهراس که بی دلیل داره غزلای قدیمیشو میذاره تو بلاگش و آث رو میکنه که من هوایی شدم. بعد اتفاقی راهم بعد از چند وقت افتاد به سایت سیامک و یه دل سیر غزل خوندم، از خودش از حامد عسگری از...بعد رفتم وبلاگ بوتی - مردی شده واسه خودش ،زندان میره ماشالله- اونجا هم پر بود غزل .شعرای ناب اکبر یاغی تبار.یاد فرهاد افتادم -می گم فرهاد ساده نگیریدا اینا غول بودن برای ما ،اسطوره بودن .هستن- گفتم کاش غزل معاصر با اون فانوس همیشه روشنش زنده بود .کاش امیر مثل قبل فاصله تهران قم ش یه ساعت بود. کاش قهوه خونه کثیفامون به راه بود. کاش محسن و عباس رو می شد تو علوم اجتماعی پیدا کرد .مثل زهرا و مرجان .کاش ...چقدم دلم پرت شده تو حال و هوای سه چار سال پیش جلسه شعرایی که شرکت می کردیم دیونه بازیامون عاشقیامون تو خیابون بلند شعر خوندنامون ...مافیایی بودیم واسه خودمون .مافیای بچه های بلاگی. جلسه های اتاق آبی که یه بار میثم هم باهام اومده بود با اون سیبیل دوچرخه اییش . جلسه دانشگاه الزهرا که بعد که با محسن و عباس وارد شدیم فهمیدیم تنها عناصر ذکور اون جمعیم البته اگه سخت نگیریم  رضا هم بود احسانم که فرقی نمی کرد کلا بود.شعرای تازهء رضا شعرای پریا شعرای مهدی حرف نزدنای نامدارا شوت بازیای احسان پرسا خل بازیای خودم ما پسرای خوبی برای نوح شعر نبودیم خاندان نبوتمونو گم کردیم .حالا کی شعر می گه .کی شعر می خونه .کی غزل زندگی می کنه .کی با منزوی و بهمنی و قیصر وسایه و می خوابه .دارم با خودم می گم کاش الان می رفتم تو بلاگ فرهاد و می دیدم که یه مصرع سخت و با وزن نافرم گذاشته و زیرش نوشته  مسابقه نمی دونم چندم غزل معاصر. منم پاشو امضا می کردم که قرق قهوه خونه و چای و قلیونش با من .این تیریپ پسر حاجی ور داشتنا ما رو بدبخت کردا ،خاطره بازیم آخه.طیبی  بودیم اینجا ما.

مسعود کرمی

سه‌شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸۸
دیگه چی دلته؟

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند        وان یکاد بخوانید و در فراز کنید

همیشهء خدا دلمان بود استاد بیاید توی خانه بنشیند چایی بخورد حرفی بزنیم درد دلی بکنیم فحشی بدهیم و در حین این حرف ها ساز هم بزنیم  و حال کنیم حالا انگار آسمانیم که این قطعه ناز برایمان ردیف شده آن هم نه یکی دو تا .در باز می شود و دو تایی می آیند می نشینند و صفا می کنیم کلی هم خدا به دور عاشقند یادمان می افتد که قرار بود من یک چیزهایی یاد بگیرم و کم کم ساز را دست به دست می کنند و من و آقای آینده خانه وارد درس می شویم و مریم وخانم آیندهء خانه هم به حرف های یواشکی خودشان و درس بهانه است تا آن ها بیایند و ساز بزنند و با هم مرور کنند قطعه ها را که فراموش کرده اند .همه فراموش کرده اییم.باز چایی بخوریم و حرف بزنیم و غر بزنیم به جان این مملکت و همان غوغای ستارگان خودمان را مشق کنیم هر روز و مرغ سحر و خلاصه که خوشیم. به قولی یکی از این دخترهای فال فروش ولی عصر: دیگه چی دلته؟

مسعود کرمی

سه‌شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸۸
در آغوش کلمه

کشف کردیم کلمه قهر می کند. ناز دارد. هزار جور قر و قمیش و ادا و اطوار دارد. این طور نیست شما یکی دو سال برای خودت باشی بعد باز بیایی مثل قبل که مثل حرف زدن و راه رفتن و چای خوردن می نوشتی باز بنویسی که. حالا می خواهی همین کلمه (کشف کردیم) را بنویسی هی دست دلت می لرزد. هی خط می زنی .هی نقاشی می کشی کنار کاغذ. بعد می فهمی که خیر اوضاع فرق کرده .کلمه رام نیست .هرچند از اول هم وحشی بود و خانگی نبود. کلمه هم انگار از این چکمه های چرمی ساق بلند پا کرده باشد چیتان فیتان شده. کلمه هم برای خودش کم الکی نیست. این طور می شود که حالا دیگر می نویسی اما مثل شل و پل ها. کلی هم که باید ناز بکشی و قربان صدقه بروی و کتاب بخوانی و فیلم ببینی تا حالا شاید نظری کنند و راه بیایند و پایی بدهند و بوسی و بغلی و.

مسعود کرمی

چهارشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸۸
 

من ، با یک فوارهءکوچک ،توی یک حوض سنگی ،رابطهءپنهانی دارم .در قفسهءسینه ام جاگیر شده .اینجاس ! در شمال شرقی دهلیز راست .پیش دریچه لانهء کبوتری و هر روز صدایش را می شنوم از بست ها و دالانها و رواقهای دلم .حل می شود صداش در صدای اذان .در صدای بازی بچه ها .در صدای جاروها .در صدای بال فرشته ها .در صدای پهن کردن فرشها .در صدای علیکم السلام ها .در صدای اشک ها و امن یجیبها وغزل ها و غزال ها. اما هست همیشه .آرام و متین و پیوسته. و آی به دادم می رسد این صدا .اینجاس!

مسعود کرمی

دوشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸۸
من این روزها

یک . یک ماهی می شود که منتقل شده ام دفتر شرکت و اینجا را اصلا نمی پسنیدم ما توی کارگاه بزرگ شده اییم و به قول بچه های کارگاهی پشت همهء صد تا ستون پروژه سه نقطه داده اییم و نمی شود و نمی توانیم آن کادر باشیم به دلیل همه آن صد تا ستون بیست و هشت متری سه پارتی که خودم شاپشان کردم کلی اشان را این یک.

دو . با مترو که می آیم یک ونیم ساعت طول می کشد با تاکسی که می آیم یک ساعت و نیم طول می کشد ولی با ماشین خودمان که می آیم یک و نیم ساعت طول می کشد دارم دیوانه می شوم از دوری راه و اذیتش صبح وقتی می رسم سر کار یک ساعت خستگی در می کنم.

سه . با هیچ کس توی دفتر دیالوگ ندارم بجز همکاری که باید با هم کار کنیم فعلا او هم که نباشد من یک سایه ایی هستم برای خودم جالب است که قبلن ترها یکی دو نفر می آمدند یک چه خبری می گفتند که آنهم نیست خوشم می آید از این مزخرف بودنم فعلا.

چهار . اینجا یک همکاری داریم که شصتمان خبر دار شده که بسیجی خوبی هستند و سیزده آبان مرخصی بوده اند و با باتوم و گاز اشک آور رویت شده اند .خلاصه که چشم دیدنشان را نداریم هیچ هی هر دقیقه می آید که برادر کرمی و از ما انکار که من. برادر. شما .نیستم...(توجه کرده ایید که...اینجور قضایا را شصت آدم خبردار می شود .ببخشید.)

چهار.کلا ما رییسمان این طوری بود(توی کارگاه) که وقتی از یک نفر راضی نبود بهش کار نمی داد و بایکوتش می کرد و در مورد هر کدام از بچه ها که این کار را کرد طرف به غلط خوردن افتاد تا اینکه یک روز با هم دعوامان شد و بایکوت شدم و آی آن یک ماه به من خوش گذشت بعدا در کلاس یک دکتری فهمیدم که من درون گرا هستم و از درون انرژی می گیرم و از این کوفت ها هستم که کلا تنهایی با خودم خوشحالم  واین راهها برای من جواب نمیدهد.ر. ک. به سه.

پنج .مریم شنبه ها ماشین را می برد.یک شنبه ها من فوتبال دارم شب و ماشین را می برد. شب یک شنبه برنامه ریزی می کند که روزهای زوج او ماشین را ببرد روزهای فرد من و تکلیف دوشنبه معلوم می شود. سه شنبه ماشین را نمی برد و من فکر می کنم برده و هیچ .پنج شنبه هم که خلوت است و من راحت می روم و او هم خوش می گذرد بهش در خیابان های خلوت .جمعه ها من ماشین را می برم کارواش و تنظیم و پمپ بنزین و  خیلی هم راضیم.

شش . پشت پنجره اتاق دفتر فنی یک چنار پدر مادر داری هست که عصر ها پر می شود گنجشک و ما چه حالی می کردیم از اینهمه شلوغی و جیک جیک عصرها تا وقتی که این پرفسور نمیدونم چی چی سر کلاس بهداشت ج ن س ی نگفته بود که گنجشک ها با شهوت ترین پرنده ها هستند  و روزی صدوپنجاه بار با هم شیطانی می کنند(داشت مثلا می گفت که کلا در طبیعت همه راحت و بی مشکلند بجز آدمها که نمی دانند چه خاکی بر سر کنند و هفتاد درصد ازدواجهایشان در ایران سر این قصه می رود روی هوا).خلاصه که اینها از چشم ما افتاده اند .

هفت . گاهی عصرها اینجا خلوت می شود یک نسکافه برای خودمان می چاقیم و آلبوم فریاد خانم هایده را با صدای بلند می نیوشیم .

مسعود کرمی

شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸۸
حال من دست خودم نیست.

مریم یه سه چهار روزه که مشهد بود امروز هم که اومده صبح، هنوز ندیدمش. این چند روزه سرم شلوغ بود .رفیق بازی کردم پیش مامانمینا هم زیاد بودم حالم معمولی بود واسه خودم ..دیروز داشتم با یکی از دوستام مشورت می کردم واسه رفتن و نرفتن خدمت (می دونید که ...نرفتم)می گفت فقط اگه امریت واسه غیبت ردیف نشه خیلی سخت می شه آخه شما دو روز هم دیگه رو ندیدین این شکلی حالتون بده چه برسه که بشه دو مااااااااااه.....بقیه حرفاشو نمی شنیدم .رفتم بودم توی این خیال که راس راسی حالم بده..دیگه این طوریه که نیست حالم بده ..دیگه این طوریه دیگه...شهر منهای وقتی تو هستی ...حاصلش برزخ خشک و خالی...نه..بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است...مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست....از این چیزا.

مسعود کرمی

چهارشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸۸
منظره بودن

نمی دانم چرا هر بار یک عکس تازه و خوبی از خودم می گیرم نگاه می کنم ببینم مثلا پشت شیشهء یک ماشین یا مثلا روی دیوار چطوری می شود و چه منظره ایی دارد.این طوری همه عکسهام بد و اعصاب خورد کن هستند.مثل عکس های همه روی دیوار و روی شیشه عقب ماشین و اینها.می گویم با خودم که کاش مثلا منظرهء یک آبشار بودم یا یک پروانهء قشنگ با طرح های بته جقه یا یک پلنگ که روی شاخهء یک درخت لم داده و یکی از دست هاش دارد تاب می خورد توی آسمان یا یک رنگین کمان یا مثلا منظرهءیک روز ابری دریا که یک جایی آن دورهاش ابر پاره شده و خورشید ریخته روی موجها و.... از این جور چیزها.

مسعود کرمی

چهارشنبه ۱ مهر ،۱۳۸۸
صدر المتالهین

ای برادر !خداوند ،بی نهایت است و لامکان و لازمان ؛اما به قدر فهم تو ،کوچک می شود ،و به قدر نیاز تو فرود می آید ،وبه قدر آرزوی تو گسترده می شود ،و به قدر ایمان تو ،کارگشا می شود ،و به قدر نخ پیر زنان دوزنده ،باریک می شود ،و به قدر دل امیدواران گرم می شود...پدر می شود یتیمان را ،و مادر .برادر می شود محتاجان برادری را .همسر می شود ماندگان را .طفل می شود،عقیمان را .امید می شود نا امیدان را .راه می شود گمگشتگان را .نور می شود در تاریکی ماندگان را .شمشیر می شود ،رزمندگان را .عصا می شود پیران را .عشق می شود محتاجان به عشق را...

خداوند ،همه چیز می شود همه کس را -به شرط اعتقاد ؛به شرط پاکی دل ؛به شرط طهارت روح ؛به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.

ای مسلمانان !ای پیروان آقای ما علی !

بشویید قلب های تان را از هر احساس ناروا !

و مغزهایتان را از هر اندیشه ی خلاف

و زبان های تان را از هر گفتار ناپاک

و دست های تان را از هر آلودگی در بازار...

و بپرهیزید از ناجوانمردی ها ،ناراستی ها ،نامردمی ها !

چنین کنید تا ببینید که خداوند ،چگونه بر سر سفره ی شما ،با کاسه یی خوراک و تکه ایی نان می نشیند و بر بند تاب ،با کودکان شما تاب می خورد ،و در دکان شما ،کفه های ترازویتان را میزان می کند ،و در کوچه های خلوت شب ،با شما آواز می خواند...

مگر از زندگی چه می خواهید

که در خدایی خدا یافت نمی شود

که به شیطان پناه می برید؟

که در عشق یافت نمی شود

که به نفرت پناه می برید؟

که در سلامت یافت نمی شود

که به خلاف پناه می برید؟

ای برادرها !ای خواهرها !قلب های تان را از حقارت کینه تهی کنید

و با عظمت عشق پر کنید

زیرا که عشق ،چون عقاب است .بالا می پرد و دور ؛بی اعتنا به حقیران در روح .

کینه چون لاشخور و کرکس است .کوتاه می پرد و سنگین .جز مردار ،به هیچ چیز نمی اندیشد.

برای عشق ،ناب ترین ،شور است و زندگی ونشاط .

برای لاشخور ،خوب ترین ،جسدی است متلاشی....

 

...نقل از کتاب -مردی در تبعید ابدی-بر اساس زندگی ملاصدرای شیرازی...به قلم نادر ابراهیمی.

مسعود کرمی

شنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸۸
عشق

 

خجسته باد نام خداوند، نیکوترین آفریدگاران

که تو را آفرید.

از تو در شگفت هم نمی توانم بود

که دیدن بزرگیت را، چشم کوچک من بسنده نیست:

مور، چه می داند که بر دیواره ی اهرام می گذرد

یا بر خشتی خام.

تو، آن بلندترین هرمی که فرعونِ تخیّل می تواند ساخت

و من، آن کوچکترین مور، که بلندای تو را در چشم نمی تواند داشت


***

درشتناک چون خدا بر کائنات ایستاده ای

و زمین، گویچه ای ست به بازی در مشت تو

و زمان رشته ای آویخته از سر انگشت تو

و رود عظیم تاریخ، جوباری

که خیزاب امواجش،

از قوزک پایت در نمی گذرد

وز بند شمشیرت، سر فرعونان، آویزان.


***

پایی را به فراغت بر مریّخ، هِشته ای

و زلالِ چشمان را با خون آفتاب، آغشته

ستارگان را با سرانگشتان، از سرِ طیبَت، می شکنی

و در جیب جبریل می نهی

و یا به فرشتگان دیگر می دهی

به همان آسودگی که نان توشه ی جُوین افطار را به سحر می شکستی

یا، در آوردگاه،

به شکستن بندگان بت، کمر می بستی


***

چگونه این چنین که بلند بر زَبَرِ ما سوا ایستاده ای

در کنار تنور پیرزنی جای می گیری،

و زیر مهمیز کودکانه بچّگکان یتیم،

و در بازارِ تنگِ کوفه...؟


***

پیش از تو، هیچ اقیانوس را نمی شناختم

که عمود بر زمین بایستد...

پیش از تو، هیچ خدایی را ندیده بودم

که پای افزاری وصله دار به پا کند،

و مَشکی کهنه بر دوش کشد

و بردگان را برادر باشد.

آه ای خدای نیمه شب های کوفه ی تنگ.

ای روشن ِ خدا

در شب های پیوسته ی تاریخ

ای روح لیلة القدر

حتّی اذا مَطلعِ الفجر

اگر تو نه از خدایی

چرا نسل خدایی حجاز «فیصله» یافته است...؟

نه، بذرِ تو، از تبار مغیلان نیست...


***

خدا را، اگر از شمشیرت هنوز خون منافق می چکد،

با گریه ی یتیمکان کوفه، همنوا مباش!

شگرفیِ تو، عقل را دیوانه می کند

و منطق را به خود سوزی وا می دارد


***


خِرَد به قبضه ی شمشیرت بوسه می زند

و دل در سرشک تو، زنگارِ خویش، می شویَد

اما:

چون از این آمیزه ی خون و اشک

جامی به هر سیاه مست دهند،

قالب تهی خواهد کرد.


***


شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد

و توفان، از خشم تو، خروش را.

کلام تو، گیاه را بارور می کند

و از نـَفـَست گل می روید

چاه، از آن زمان که تو در آن گریستی، جوشان است.

سحر از سپیده ی چشمان تو، می شکوفد

و شب در سیاهیِ آن، به نماز می ایستد.

هیچ ستاره نیست که وامدارِ نگاه تو نیست

لبخند تو، اجازه ی زندگی ست

هیچ شکوفه نیست کز تبار گلخند تو نیست


***

زمان، در خشم تو، از بیم سِترون می شود

شمشیرت به قاطعیّتِ «سِجیّل» می شکافد

و به روانی خون، از رگ ها می گذرد

و به رسایی شعر، در مغز می نشیند

و چون فرود آید، جز با جان بر نخواهد خاست


***

چشمی که تو را دیده است، چشم خداست

ای دیدنی تر

گیرم به چشمخانه ی عَمّار

یا در کاسه ی سر بوذر


***

هلا، ای رهگذاران دارالخلافه!

ای خرما فروشان کوفه!

ای ساربانان ساده ی روستا!

تمام بصیرتم برخی چشم شمایان باد

اگر به نیمروز، چون از کوچه های کوفه می گذشته اید:

از دیدگان، معبری برای علی ساخته باشید

گیرم، که هیچ او را نشناخته باشید.


***

چگونه شمشیری زهراگین

پیشانی بلند تو، این کتاب خداوند را، از هم می گشاید

چگونه می توان به شمشیری، دریایی را شکافت!

***

به پای تو می گریم

با اندوهی، والاتر از غمگزایی عشق

و دیرینگی غم

برای تو با چشمِ همه ی محرومان می گریم

با چشمانی: یتیم ِ ندیدنت

گریه ام، شعر شبانه ی غم توست...

***


هنگام که به همراه آفتاب

به خانه ی یتیمکان بیوه زنی تابیدی

وصَولتِ حیدری را

دستمایه ی شادی کودکانه شان کردی

و بر آن شانه، که پیامبر پای ننهاد

کودکان را نشاندی

و از آن دهان که هَرّای شیر می خروشید

کلمات کودکانه تراوید،

آیا تاریخ، به تحیّر، بر دَرِ سرای، خشک و لرزان نمانده بود؟

در اُحُد

که گلبوسه ی زخم ها، تنت را دشتِ شقایق کرده بود،

مگر از کدام باده ی مهر، مست بودی

که با تازیانه ی هشتاد زخم، برخود حدّ زدی؟

***

کدام وامدار ترید؟

دین به تو، یا تو بدان؟

هیچ دینی نیست که وامدار تو نیست

***


دری که به باغ ِ بینش ما گشوده ای

هزار بار خیبری تر است

مرحبا به بازوان اندیشه و کردار تو

***

شعر سپید من، رو سیاه ماند

که در فضای تو، به بی وزنی افتاد

هر چند، کلام از تو وزن می گیرد

وسعت تو را، چگونه در سخنِ تنگمایه، گنجانم؟

تو را در کدام نقطه باید به پایان برد؟

تو را که چون معنی نقطه مطلقی.


الله اکبر

آیا خدا نیز در تو به شگفتی در نمی نگرد؟

فتبارک الله، تبارک الله

تبارک الله احسن الخالقین

خجسته باد نام خداوند

که نیکوترین آفریدگاران است

و نام تو

که نیکوترین آفریدگانی. 

 

شعر از موسوی گرمارودی است.-در سایه سار نخل ولایت- و نمی شود که من بخوانمش و حالم خوش نشود. 

مسعود کرمی

شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸۸
قیصر بودن



دردهای من
جامه نیستند
تا زتن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

مسعود کرمی

پنجشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸۸
غزل

علف پا نخوردهءخیس،در شبی به پایان رسیده اما هنوز سر نزده خورشید.موسیقی آرامی در هوا و مه غلیظی بر زمین.غوکی پرید .مرغی خواند.کاسهء برگی پر شده از شبنم .نرگس میان دو پای علف نشست و خیره شد به جای پای آهویی که در دشت می چرید.پروانه ای به رنگ آسمان و علف با خال هایی به رنگ شب،به رهنمایی نسیم برشانهء نرگس نشست.

از جنس شعر چیزی در هوا بود.

آهو سنگینی نگاه نرگس را بر پوست خود حس کرد.برگشت.پچ پچ پروانه را در گوش نرگس شنید و دید.از شرم سوخت.غیرت مجال آه ندادش.دلش لرزید.

در تردید روز و شب،در خیسی علف،در لرزش دل آهو و در چشمان به شبنم نشسته اش،غزل متولد شد.

پ ن :نقل از کتاب (ضد یادها)-مسعود بهنود-

مسعود کرمی

دوشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸۸
شعر

دیشب به دقیقه های پایانی دیدار شاعران با رهبری رسیدم و دوربین که می چرخید و حضرات را رصد می کردیم هنوز به مجری جلسه نرسیده گفتم با خودم که ساعد نیست،بعد هم که دوربین روی چهرهء آقای قزوه ماند.شکر خدا همه چیز خوب بود و انگار نه شاهی آمده و نه شاهی رفته...بگذریم وظیفه دانستم که بگویم :سرتان سلامت استاد همین کارهای کوچک هزار هزار برای ما می ارزد.

محال است که هنرمندان بمیرند و بی هنران جای ایشان بگیرند.

مسعود کرمی

سه‌شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٧
وبلاگ تازه

سلام.

خیلی وقت بود میخواستم تو یه وبلاگ تازه حرفای تازه بزنم.از امروز مثلا.

www.iekibood.persianblog.ir

هم قالبشو عوض می کنم زودی هم اسمشو احتمالا.

خیالیه؟ 

مسعود کرمی

چهارشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٧
ماهواره امید.

جمع شده بودند دور هم فوتبال تماشا می کردند نکونام که گل زد من هم رفتم خوش حال بودیم برای خودمان .سرتان را  درد نیاورم گل راخوردیم  دست از پا درازتر  رفتیم سی خودمان.بعد من و رضا برای هم زمزمه می کردیم محسن نامجو را .که... هیچ.

کلفتی پرونده برای ما

دولت شرمنده برای ما

ملی پوش بازنده برای ما

شااااااااااااااااااااااید که آینده برای ما

شااااااااااااااااااااااااید که آینده برای ما

شااااااااااااااااااااااااااید که آینده برای ما

مسعود کرمی

جمعه ٢٢ آذر ،۱۳۸٧
آنارشیست

!- بی خوابی بد دردی نیست من که دوستش دارم.همه دردها از بی دردی بهترند.گمانم آدمها خیلی که بی مشکل می شوند وهم برشان می دارد می روند یک جاهایی که نباید.

!- مریم خسته بود و زودی خوابش برد و من که چقدر عاشقش بودم که تا صبح می خواستم تماشایش کنم را گذاشت برای خودم در حالات شیدایی خودم تهنا. خودم را توجیح می کنم خواب را بیشتر از یک عاشق دلسوخته لازم داشت محبوب من. 

!-برایم یک نیم پالتوی درجه یک خریده .از آنها که عمرن تا آخر عمر خودم دل خریدنشان را نمی کردم .دو روز است بند کرده که من تورا خوشتیپ کردم و همه هم می گویند مسعود خیلی تازگی خوش تیپ شده می گویم اولا که قبول ما که بخیل نیستیم دوما ینی اگر شما نبودید ما الان با شلوار کردی و پیرهن مردانه چهار خانه رو انداخته خیابان ها را گز می کردیم؟جواب نمی دهد شان علیا حضرت والاتر از کل کل با رعیت و این مقامات است.

!-عصری داشتیم از متروی آریاشهر رد می شدیم با مریم زنی کنار راه پله توجهم را به خاطر چادر سیاهی که تمام چهره اش را هم پوشانده بود جلب کرد گفت پول خرد داری بدم به اون خانمه گفتم سر جدت تو این ازدحام به صد نفر باید تنه بزنیم بیخیال .از غروبی فکرم را مشغول کرده چرا صبر نکردم کمکش کنیم عذاب وجدان دارم اگر راست راستی گرسنه اش باشد الان چی .

!-یک سوالی فکرم را مشغول کرده این جمله که می گویند به چشم خواهری به چشم برادری را چه وقت می گویند ؟.مثلا به خودآدم یا در حضور خود طرف می گویند؟دیروزها یکی از دوست های مریم جلوی خودم به مریم گفت آقا مسعود به چشم برادری چه خوشگل شدن(گفتم یه کم ابروهامو سبک کردم)در هر صورت فکر کنم این مدل استفاده از این جمله غلط باشد از نظر ادبی. هرچند خیلی ناراحت نشدم.

!-چند روز پیش یک جایی بنفشه دیدم بعدا هم باز چشمم افتاد به بنفشه ها .قدیم ترها بنفشه نشان آمدن عید و نو شدن سال و این حرفها بود فکری شدم و دو سه تا جواب به ذهنم می رسد اولی اینکه شاید یک جای دیگری دنیا بهار شده ما پاییزیم هنوز. یا اینکه گلخانه ایی هستند و گول خورده اند طفلکها یا هم که در اعتراض به منی که چند وقتی است هیچ عاشقانه دندانگیری ننوشته ام اینطوری ریخته اند تو شهر محل سکونتم که این سومی محتملتر است. خداکند آه بنفشه ایی نگیردم.

!-این دوتا پیانوی نفیس درجه یکی بود که برای تالار وحدت خریدند چند وقت پیش ..نقشه دزدیدن یکیشان را کشیده ام که هدیه بدهم به تو.گمانم خیلی زیبا بشوی . خیلی.

!-یک برنامه ایی توی گوشی موبایلم ریخته ام که گلچین غزل معاصر است (البته ربطی به وبلاگ فرهاد عزیز و آرشیو با ارزشش ندارد)و به ترتیب نام شاعران پیر و جوان یک چند شعری نقل شده که خیلی خوب است دارم می گویم که هر روز از کلی از شماها یاد می کنم با شعرهایتان.

!-یک غم زیادی توی دلم هست همیشه .خیلی هم که خوشحالی می کنم کمی از آن همه کم می شود یا مثلا کمی فراموش می شود چندی. خیلی به راه حل یا فرار فکر می کنم. گمانم دلم یک موفقیت خیلی زیاد می خواهد.یک چیز درست و درمان.هرچند چشمم آب نمی خورد.کلا هم که چشمم آب نمی خورد این روزها. از مریم هم پرسیدم اسمش را یادش نیامد این غم اصیل و وزن دار دوری از وطن اسمش چی بود ؟

!-یک مهندس جلایری داریم که رییسمان است.آدم خاصی است.بسیار دوست داشتنی و خوش تیپ و با اتیکت و فهمیده و با سواد و ....من از این دست آدم کم دیده ام (مثلا یکی از ادمهایی که من اینقدر قبولشان دارم ساعد باقری عزیز است که خودش داستانیست ارادتم به ایشان،گویم )خلاصه که خیلی کارش درست است و فکر آدم را می خواند و ... به یکی از بچه ها می گفتم آدم در مقابلش احساس لخت بودن می کند واقعا هم اینطور است مثلا یک روز می خواهم زود بروم بی مقدمه و نگفته می گوید بزن به چاک یا از موضوعی دلخورم نگفته می آید و از دلم در می آورد یا ...دیروزها نه گذاشت نه برداشت به من با کمال تاسف گفت آنارشیست.

!-توجه کردید تاسف همیشه کمال دارد تازگی؟.

!-رفتیم کنسرت رضا صادقی.تمرین کرده ام و یاد گرفته ام که فقط حال کنم و مخالف نخوانم و گیر ندهم به  ضعف ها و کم و کاستی ها و الکی پز روشنفکری ندهم. خوب بود حال داد.یک چندی هم در نئشه گی اش خوشیم.راستی یک آقایی هم با ما مصاحبه کرد آنجا(لینک به آن علامت تعجب خوش تیپی)و پرسید که وضع موسیقی پاپ را چطور میبینید ما هم برگشتیم گفتیم رو به افول است و یکی دو سال دیگر هیچ اثری ازش باقی نخواهد ماند یا این وضع پخش و سلطه موسیقیهای رپ و زیر زمینی و این سه سال در انتظار مجوز ماندن کارهای درست درمان.بعد گفت فکر میکنید راه یابی موسیقی پاپ به جشنواره موسیقی فجر در این یکی دو ساله تاثیر مثبتی خواهد داشت که گفتیم نه اما یک پسر عمه ایی داریم او هم نه.

 

!-این خاک ژله ایی ها چی جوریند یعنی خاک هستند ؟یا اینها هم برای گول مالیدن گیاهان طفلی هستند؟مثلا می شود یک آدم خراب مست می زدهء پاتیلی ته بت ودکایش را بریزد توی گلدان شیشه ایی بامبوها و بگوید مزه لوطی خاک ژله اییه؟

مسعود کرمی

یکشنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٧
بی خوابی

ماجرای دیگریست.

که چناران همه ء همهء تابستان جمعا" تلو تلو بخورند بخورند بیایند بیایند پیش موهایش که پاییز بیاید.

 و هوا کمی شرجی شود از رطوبت مانده در چشمه های عتیق چشم هاش و ترنم ترانه های باز مانده در صداش و شبنم گلبرگهای نارنجی چادر نمازش.

ابر سنگین سیاهی برخیزد از سرمه همان چشمها که ذکرش رفت و بیاید از دشت ها و مزارع ذرت  و گندم بگذرد بگذرد و رنگ بگیرد  و برود برود برای خودش.

بیاید بیاید تا بام خانه باز از لای شلال موهایش نسیم بشود برود برود برودهییییییییی تا آخر پاییز.

هر روز باد باشد باران باشد .

ماجرای دیگرییست.

که  پای چنارهای همه طهران مشروب بریزم که برگهای خود را آماده کنند رنگ موهایش بشوند.

که پاسیو را تمام انبار ودکا کنم که تماشا کنم موهایش را شبها .

که شهر را عطر صدای خنده اش بردارد .

که  صدای آمدن کفشش را بو ببرد خاک ، بو ببرد آب ،بو ببرد فصل، که برود پادشاه شود پاییز شود.

 که از صدا پی سایه اشش بیاید بیاید بیاید تا خانه تا با هم بنوشیم  بنوشیم هی بنوشیم تا سرمان سنگین شود تا بیاید از راه و با مزه شود ماجرا.

که باز فردا صبح بیدار شود حاضر شود و از خانه بیرون بزند خیابانهای طهران را کمی تلطیف کند حال و هواش

باز فردا که از خانه بیرون بزند ماجرای دیگریست.

و باز فردا که از سر بن بست کج کند سمت خانه باز ماجرای دیگریست .

مسعود کرمی

دوشنبه ۸ مهر ،۱۳۸٧
فرشته

نوشتن سختم است. در روزهایی که دیگر کسی عاشقانه نمی نویسد  و نمی سراید فکر می کنم کار بدی است. شاید حق دارند جوانترها که گمان می کنند معشوق موجودیست که باید او را نفرین کرد و به او ناسزاگفت. نمی دانم من که فقط بلدم نام مقدس تو را شبانه و خاموش زمزمه و مزمزه کنم وبنویسم و کامم شیرین شود .

کم کم می نویسم قلمم برگردد .مزمزه می کنم برای خودم .

می ترسم از تو، تمام تلاشت را کردی که متوجه نشوم اما من می دانم و می ترسم .

وقتی از روز اول به در و دیوار و کمد و آینه و گلدان و شعمدان گیر کردی و تمام تنت زخم شد بو بردم .هی در خلوت تعجب کردی که چرا گیر می کنی به همه چیز و رد نمی شوی  و به روی خودت نیاوردی .وقتی خانم وسواسی تکه های غذا را از کف آشپزخانه برنداشتی تا نان مورچه ها شود . وقتی نمی دانی باید به گلدانها آب داد، وقتی بلد نیستی حساب و کتاب کنی وهمیشه پولهایت کم و زیاد می شود، وقتی نمی دانی بعضی  جاها نباید بخندی و گاهی نباید گریه کنی . وقتی شبها یک چیزهایی برای خودت می خوانی و یواشکی توی صورتم فوت می کنی ،وقتی فکر می کنی اگر قسط بانک تاخیر شود باید همه برویم زندان.وقتی فکر می کنی اگر از تو راضی نباشم دنیا تمام می شود .

می ترسم از این همه سر به هوایی و سبک سری و بی خیالی و بی خوابی و بی تابی  و معصومیت  و بی ریایی .می ترسم و نمی دانم برای آمرزش کدام گناه بزرگی مسئولیت خوشبختی من را بر عهده ات گذاشته اند. از آن گناهت می ترسم . از اینکه آمرزیده شوی می ترسم .می ترسم به خدا .

مسعود کرمی

شنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٧
 

به نام خدا

تو پاک، مثل باران.

تو پاک، مثل سحر. مثل نمازصبح . مثل شبنم. مثل خودت ...

گاهی بر دوش خورشید و گاه بر زانوی ماه و گاه در آغوش  حضرت گل

و همیشه و همیشه صبور و آرام و معصوم. 

و پاک مثل تمامی عشیرهء مطهرت

آمدی

تولدت نیمهءماه مبارک بود یادم بود.عذر تاخیر .

یاعشق.

 

مسعود کرمی

یکشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٧
 

تو آن غزلی

که ترس به زبان آمدنت

منزوی ام کرده...

شهر - منهای وقتی که هستی -  حاصلش برزخ خشک وخالی
جمع آیینه ها ضربدر تو، بی عدد صفر، بعد از زلالی
می شود گل در اثنای گلزار، می شود کبک در عین رفتار
می شود آهویی در چمنزار، پای تو ضربدر باغ قالی
چند برگی است دیوان ماهت؟ دفتر شعرهای سیاهت؟
ای که هر ناگهان از نگاهت یک غزل می شود ارتجالی
هر چه چشم است جز چشم هایت، سایه وار است و خود در نهایت
می کند بر سبیل کنایت مشق آن چشم های مثالی
ای طلسم عدد ها به نامت! حاصل جزر و مد ها به کامت!
وی ورق خورده ی احتشامت هر چه تقویم فرخنده فالی!
چشم وا کن که دنیا بشورد! موج در موج دریا بشورد!
گیسوان باز کن تا بشورد شعرم از آن شمیم شمالی
حاصل جمع آب و تن تو، ضربدر وقت تن شستن تو
هر سه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی به حالی

(حسین منزوی)

مسعود کرمی

شنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٧
 

تازگی سر کار اینترنت دار شدیم .

یه گشتی توی بلاگا زدم بعد ماه ها.

می خونمتون.

دلم برای خودم تنگ می شود گاهی..

مسعود کرمی

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]