بیداری

 

اصلا اینطوری که شما نگاه می کنی -مست خواب و خمار- آدم دستش قلم می شود ننویسد .حالا اگر ما تماشا داشتیم حرفی نبود. اما هست !ما کم عاشقیت نکرده اییم این دست نگاه ها را هدر بدهیم بانو .یک حرفهایی هست که در گل ما اضافه شده مثل نمک و رنگ بو داده به این خاک .مثل همین نگاه شما که ناخود آگاه ما را به آسمان می برد و عاشقی خوش لهجه را می آورد تا باز صدای بال بال ملائک بیخوابم کند .مثل این دامن پرچین که .... حالا که تو خوابیده ایی و موهایت بالش من را گندم زاری کرده است مواج که با نسیم نفس های ملایم تو موجی می افتد درآن و می کوبد من را به کنارها، به ساحل ،به بیرون ،باید بگویم که حال خوبیست و هوای خوبیست هوای تو!  و من در این حال و هوا بزرگ شده ام .پر باز کرده ام .از بلندی پریده ام .پرواز کرده ام .شعر خوانده ام .قدم زده ام .خیس شده ام .گریه کرده ام .

سرم را روی بالش موهایت می گذارم  و بو می کشم جوانی رفته ام را پای این عشق بزرگ است خدایی که از خاک نه خانم جان خلقت تو از خاک نیست.

چشم بگذار تا با این نخ آویز کناره پرده ها چراغ ماه را خاموش کنم .و سوی ستاره ها را بگیرم .تا کهکشان به چشم بیاید و راه شیری تو مسافران بیابانها را به خانه برساند .به مقصد به منزل .تا با آبی ملایم پلکهایت به عمق اقیانوس برگردم و این عاشقانه های از دهن  افتاده را غباری بگیرم شاید که فانوس کوچکی باشد .

مقدر بود خانه بیایی و یادت رفته باشد دستمال مرطوب نداری – (دستمال گریه های مرا بردار)-  و سایه آبی بماند برای رنگ زدن به امشب عاشقی که دنیاش سیاه و خاکستری شده .با این حساب نماز عشات هم قبول نیست .این سایه ها وضویشان باطل است .خیالت نباشد بانو .من امشب مومنم به خدای تو و گواهی می دهم که هست و تو را فریبا و دلربا آفریده .با لبخندی ملیح مثل لبخند زنهای نقاشیهای فرشچیان .

بانو تا چشم هایت باز است  هیچ چیز دنیا به چشم نمی آید .تا تو بیداری نه پاییز زیباست نه باران نه گل نه ستاره.

بانو با نسیم باروری که از سمت بهاری موهایت می وزد و من را مثل درختان زیتون منجیل در رکوعی ابدی می کشاند همراه تمامی برگهایی که در آفتاب چشم هات برق می زنند برای منی که دنیا را از چشم تو می بینم ،گاه بودنت زیباست شهر .و شعر .و موسیقی .و پاییز .و گل .و کودک .و پرنده .من همه زیبایی های جهان را از چشم تو می بینم  .

چشم بگذار تا بروم و پشت پرچین ها گم شوم .چشم بگذار تا بیرون بمانم .و از ترس در آغوشت بگیرم .چشم بگذار تا تنهایی خودم را به خواب بزنم .چشم بگذار تا دنیا برای آدمها جای ماندن باشد .دیدنی داشته باشد .شنیدنی داشته باشد .بوییدنی داشته باشد .بوسیدنی داشته باشد . 

  
نویسنده : مسعود کرمی ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٧
تگ ها :

جهت جوگیر شدن آقا طیب

باید از این آقای بابک خان بابت این پست و اینهمه کامنت محبت آمیز دوستانم هر چند دیر تشکر کرد.همین.

  
نویسنده : مسعود کرمی ; ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱
تگ ها :

 

مصطفای عزیز! از اینکه ینگه دنیا نشسته ایی و مثل برادری احوال ما را رصد می کنی ممنونم . دمت گرم دوست ،رفیق ،همراه .  گیرم که دیر و دور .پیش من زیاد هستی تصدقت .هم خودت ،هم حسرت بودنت ،فکر می کنم گاهی ،اگر بودی می آمدم به اسم آبدارچی یا هر چی که لازم داشتی استخدام دفترچه ات می شدم و یک چندی در هوایت نفس کشیدن مشق می کردم (همچین دیوانه ایی هستم)آخر فکر می کنم آدم باید طوری زندگی بکند که فردا مغبون خودش نشود .می دانم برادر آش دهن سوزی نیست اما می دانی که اصولن ما غایب پرستیم. ده دوازده سالی که بعد از دیپلم بودی مگر چقدر با هم بودیم .کمی بیشتر از هیچ .بگذریم .من خوبم دوست من .گاهی یک کمی قاطی پاطی می شود همه چیز. هر چقدر که می آیم درست کنمش می بینم که چقدر دور و بری هایم خنگند بعد غصه ام می شود بعد عصبانی می شوم بعد نگاه    می کنم می بینم که خودم هم از همین خنگ هام دیگر .توی یک طبقه و کلاسیم . بعد می گویم با خودم که اگر آن وقت ها که شیطنت می کردم و زده بودم توی شعر و شاعری و عارفی و این دست یی ها کسی به من می گفت نتیجه اش اینجاست و قاطی این دسته آدم ها شدن شاید تدبیری می کردم(کم نگفتند خداوکیل).بعد می گویم زر زیادی می زنم جایم همین جاست . گیرم که یک پله بالاتر. مگر حالشان خوب است یا مثلا با خنگ ها حشر و نشر ندارند .بگذریم . خوبم یک قرص هایی هست که همسر جان می خورد و کللن شاد می شود می خواهم امتحانشان بکنم یکی می گفت توی آمریکا یک درصد زیادی می خورند .تو تایید کن .خلاصه هنوز چند قدمی به افیون مانده برادر .دیگر اینکه حواسم بهت هست  .دلتنگی را از لای جمله هات بیرون می کشم بو می کنم و برای خودم امید وارم .گیرم که فکر کنم که بر نگردی بهتر.دفتر نزده ام عزیز شرکت زده ام و یک کاری داریم می گیریم اما فعلن خودم اصلن در گیر نیستم بنابراین خودم همچنان کارمند مواجب بگیرم .دل کوچک و گنجشک روزی و دل از برکت خدا بریده . هرچند هر لحظه ممکن است بزنم زیر میز .می دانی که تخصص دارم .خلاصه که اگر روزی ذوقی بود آن هم نیست  و مرگ برای من تعریفی دارد نزدیکیهای نبودن و بی اثر بودن یعنی همینی که الانم . حرفی نیست همین طوری گفتم یک چیزی بنویسم درد دلی بکنم قربان صدقه ات بروم . 

 

  
نویسنده : مسعود کرمی ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٥
تگ ها :

 

یک مشت آدم خنگ به درد نخور . با هوش متوسط و شکم های بر آمده .تنبل .شل و ول .وارفته.بی رمق. بی حال. آدم های حرف .آدم های الکی آدم های راضی آدم های مثل مرغ مثل گوسفند سر در آخور و توبره تو اسمش را بگذار سوپر استار و میخوش و باگت . پای نت به روز شده .بلاگ .فیس بوک .نه فکری نه حرکتی نه زحمتی .ملت حرف . غر غر .زندگی مثل آدم های صد سال پیش بی انسانیت رقیق آن روز . یک مشت ادم کم مایه . بی خاصیت بی بو. بی فکر .همه چیز به همه چیز می آید همه انگ هم .همه چیز تقلبی همه چیز مصنوعی همه چیز دروغی .ماشین های به درد نخور لباس های به درد نخور غذاهای به درد نخور هوای کثیف فکر کثیف لجن بوی تعفن بوی گه هرکس سرش به تنش می ارزیده از این مرداب رفته ما منتظر شنیدن یک صدای بلندیم تا بترکیم تا خاک ما را بکشد توی خودش که خیلی زود اعلام کننددست از کندن بکشید سگ های زنده یاب هم به درد نمیخورند همین الان هم که بیایند .کسی زنده نیست در این خراب شده .  چه کار کردیم با خودمان .چه کار کردیم با خودمان.

  
نویسنده : مسعود کرمی ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۳
تگ ها :

دیالوگ امروز من و آبدارچی.....


ینی واسه ثوابش؟
-آره گفت خونه ندارم طلاق گرفتم گفتم بیا برو اونجا بخواب.
=آهان.چن سالش بود اونوقت؟
-سی سالش بود.فقط ورق بازی می کردیم.
=آره ؟فقط ورق چی؟
-حکم
=اونوقت اگه مرد هم بود ثواب می کردی؟
-نه.من از بوی نر بدم میاد.
=نرررررررررر؟؟؟؟؟؟از بوی چیش؟
-از بوی نفسش

  
نویسنده : مسعود کرمی ; ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٥
تگ ها :

فرار مغزها

اصش یه دوره ایی تو طرشت سر کوچه واسادن و زنجیر چرخوندن و کرکری خوندن و متلک پروندن تعطیل شد.همون روزایی بود که آقای مافنگیتون خانم ته یه بن بست یه خونه واستون اجاره کرده بود قد لونه کفترای ما.اما ما پاشدیم اومدیم وایسادیم پای کار تو گوش هرکی از سر کوچتون رد شد زدیم. بعدنا به گوشمون رسوندن که اکثریت بچه مزلفای دانشگاه شریف بودن.خونه دانشجویی.خونه تیمی .هرچی.رشته و فرقه اشون هم توفیری نداشت،انگار کن جخ هر کی باس محاسبات عددی پاس می کرد لا اقل یه چکو از ما دشت کرد.حساب کار خودشونو کردن رفتن آمریکا.اسمشم گذاشتن فرار مغزها.حالا هر چی.واس ما اسم و رسمی نداشت که چار تا بچه ریقو. اصش این بود که تو اون محل به اون گهی کسی سرشو هم بالا نیورد شوما رو ببینه.

  
نویسنده : مسعود کرمی ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳۱
تگ ها :

 

وقتی دو تا آدم یه حرف نزده ایی بینشون هست.هیچ حرف دیگه ایی نمیتونن با هم بزنن.

  
نویسنده : مسعود کرمی ; ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳٠
تگ ها :

اینجا چراغی

اینکه آدما گوشیشونو خاموش نمی کنن واسه ترس از این نیست که یه وخت کسی کار مهمی باهاشون داشته باشه. واسه ترس از اینه که گوشیشونو روشنن کنن و ببینن هیشکی هیچ کاری باهاشون نداشته.....هرجا چراغی روشنه.از ترس تنها بودنه......

  
نویسنده : مسعود کرمی ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٧
تگ ها :

درد

مغبون خواهیم شد.این طور که فرصت سوزی شده عادت روز و شبمان.فکر که می کنم دلتنگ خیلی ها هستم.خیلی دوست ها و بزرگ تر هایی که باید به دست بوس شان رفت.و من زنده بودن را چیزی غیر این رفیق بازی ها نمی دانم.باید سراغ خیلی ها بروم.خیلی ها را ببینم. این روزها دردمندم.این روز ها خیلی یاد قیصر امین پور می افتم .به خاطر این غزل که از ذهنم کنار نمی رود .الفبای الفبای درد از لبم می تراود....رفته و مغبون شده اییم. یک سنگ گرد سیاه زشت هم گذاشته اند....بگذریم.

الفبای درد از لبم می تراود

نه شبنم که خون از شبم می تراود

سه حرف است مضمون سی پاره ی دل

الف لام میم از لبم می تراود

چنان گرم عشقم که آتش

به جای عرق از تبم می تراود

ز دل بر  لبم تا دعایی بر آید

اجابت ز هر یا ربم می تراود

ز دین ریا بی نیازم بنازم

به کفری که از مذهبم می تراود.

  
نویسنده : مسعود کرمی ; ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢
تگ ها :

گل یا پوچ

خوشم میاد از دعوایی که آدم توش چپش پوچ نیست.فردا یه همچین آدمی هستم.

  
نویسنده : مسعود کرمی ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٥
تگ ها :

مترسک

چه بی خیال می گذری هر روز

از کنار آفتاب گردان هایی که قد می کشند.

و صبح و عصر چشم به راه تواند.

*

دیگر از پشت شانه هایشان تو را نمی بیند.

مترسکی که عادت کرده بود.

همیشه رفتنت را تماشا کند.

و آغوش بازش را

 بگذارد برای بعد.

  
نویسنده : مسعود کرمی ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱۸
تگ ها :

سرخ پوست خوب

گوش می خوابانم به روی نیمکت پارک

دست می کشم به جایی که نشستی

                                  _ هنوز گرم است. _

*

به صدای خنده ها

به رنگ گلها

به شاخه های بید مجنون

به چنارهای بلند

به شعر های آن روز

 بر می گردم.

*

عطرت را خودم برایت خریده بودم

همین نسیم من را عاشق روسری و محجوبی ات کرد.

*

و خودم را گمراه می کنم.

من اینجا عاشق نبوده ام

من اینجا نبوده ام

من نبوده ام

من خالی.

 

  
نویسنده : مسعود کرمی ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٧
تگ ها :

کوه بودن

رمه ات را به دامنه ها می آوری .

از چشمه ها ریحان  می چینی.

به خرگوش ها سنگ می اندازی.

نان می پزی و ترانه های محلی می خوانی.

عاشقی می کنی...بزرگ می شوی.

و من

کنار تو

              چون آتشفشانی آرام

نفس می کشم.

خاموش و بی صدا.

 

  
نویسنده : مسعود کرمی ; ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٠
تگ ها :

ماه

پا توی یک کفش کردی که چراغ بیار . وقت خواندن متون فقه و لمعه نور کم داریم . چشم درد گرفتیم.

گفتیم سرت به کتاب باشد کمتر خانه خرابمان کنی.

حالا نور چراغ را می اندازی توی چشم ،با یک دست آینه می گیری و با یک دست هلال ابرو باریک می کنی .

عجالتن بفرمایید ،برای مردم آزاری و جا به جایی تقویم قمری چقدر می برند؟

  
نویسنده : مسعود کرمی ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۸
تگ ها :

خیال

حالا که هرچه بگویم

باور نمی کنی

حالا که هر چه بگویی

باور می کنم

به دروغ هم

 وعده ی آمدن نمی دهی

*

روی صندلی های برعکس بنشین

یک لحظه خیال کنم

                       بر می گردی.   

  
نویسنده : مسعود کرمی ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٥
تگ ها :

20 تومانی

تو را که از شعرهایم کنار می گذارم،

بی اعتبار می شوند .

مثل اسکناس های قدیمی

وقتی که بی نخ می شدند.

بی تو

شعر من

بیست تومانی مچاله ایی است

که حتی

 کارگرهایش هم

دست از کار کشیده اند.

  
نویسنده : مسعود کرمی ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۳
تگ ها :

 

سلام.حال همه ما خوب است.یک شعر که یه جوریمان کرده بخوانید از یدالله رویایی که من قبلن شعرهایش را دوست ندارم.

از تو سخن از به آرامی
از تو سخن از به تو گفتن
از تو سخن از به آزادی
وقتی سخن از تو می گویم
از عاشق از عارفانه می گویم
از دوستت دارم
از خواهم داشت
از فکر عبور در به تنهایی...

  
نویسنده : مسعود کرمی ; ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٤
تگ ها :

همون دستا که می خوام و...

پیرهنی به تن کن بانو سفید .

پیرهنی مردانه ،با آستین های بالا زده تا دست های کوچکت .

از همانها که پایینش قوس دار دوخته شده و روی شلوار می اندازند .و دوتا دکمه بالا را باز بگذار.

بعد می ماند که بنشینیم تا باران...

تا خیس شود و کم رنگ شود ، رنگ تنت .

بعد کاری نداریم .آدم منتظر باران چه کار می کند؟!

بنشینیم عاشقی کنیم .ترانه بخوانیم :

                                        از این زندگی خالی

                                        منو ببر به اون حالی

                                        که تو اسممو پرسیدی... به روزی که منو دیدی

یادش به خیر بگوییم وتاب بخوریم توی خاطرات .با همین جین کهنه و پیرهن سفید و دکمه های بی خیال. که من را با خودش می برد

به پله های خاموشی

که با من روبرو می شی

یه جور زل بزن انگاری... نمیشه چشم برداری.

پله های کوتاه باغ های ایرانی ،برگهای ریخته بر سنگهای نمناک ،نگاه !و کشف رابطه عجیب بوی تو و عطر پاییز. بوی تو وخاک کوچه های شیب دار. ابر نفس هات و رطوبت هوا .نگات و اشعه سرد خورشید لای ابرها .چشمات و عشق بازی ابرهای سیاه و سفید. لبخند تو و خوب بودن همه چیز .همه چیز.

از این اشکی که می لرزه

منو ببر به اون لحظه

به اون ترانه شادی که تو یاد من افتادی .

این که التفات داری به این که می تواند بنده ات هم باشد .بعد تو جمله قبل را کنار می گذاری و عاشقانه نگاش می کنی...

...با ناخن هایت مشغول باش تا جانی که هر نفس می رود و نمی آید بر لبم بیایید و دوستت دارمی بشود قد کوتاه ترین غزل ها و عاشقانه ها و طرح ها و هجاها و مصوت هام وهیچ شود پیش تو. بالا بلند !

بیا با همان جین کهنه  و پیرهن بارانی تا باور پذیر باشی بانو و با اسطوره های این سرزمین معشوقه های هزار و یک شب بر نخوری تا از قصه فرار کنم و شک نکنم به اینکه اینجایی .پیش من و سر به هوا و بی خیال و با ناخن هات مشغول باش تا هر نفسی که فرو می رود با زور بالا بیاید.

از این دوری طولانی ... از این دوری طولانی

منو ببر به دورانی....منو ببر به دورانی

که هر لحظه تو اونجایی زیر باروون تنهایی!

منو ببر به اون حالت همون حرفا همون ساعت

این آدم خیال باز یاد تمام عاشقی هاش همراهش می روند و می آیند و به لحظه هاش عمق داده اند، به آب خوردنش به خندیدنش به اذان شنیدنش به قدم زدنش به ها کردنش به زمزمه هاش به سردش شدنش به....

با همین پیرهن سفید تب کردهء کمرنگ ،با نگاه ساده ایی التفات کن .باقی حرفها را من از برم .تو که نظر داری گیرم که کسی باور نکند. این دنیای من است .تمام دنیای من .

به کاغذ توی مشتی که... به چشمای درشتی که ....

تو چشمام خیره می مونن به من چیزی بفهمونن

منو ببربه دنیام و... همون دستا که می خوام و ...

به اون شبا که خندونم که تقدیرو نمی دونم

نمی دونم .

نمی دونم .

 

 

 

*ترانه از خانم مونا برزویی است.

  
نویسنده : مسعود کرمی ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٤
تگ ها :

زمستون

خاطره بازی با یلدا

بیا دستمو بگیر و ببر با خودت به کودکی . به خوشی و سر خوشی آدما ، توی اون شب اول زمستون . منو ببر به دبستان ،به ژاکت بی آستین کوتاه ، به پلیور مشکیم که مامانم داده بود اول اسممو با رنگ فسفری روش نوشته بودن . بیا منو ببر به اولین برخورد نزدیکم با شعر ،با حافظ . به روزای یواشکی سرک کشیدن به قفسه کتاب های برادرم . منو بنشون کنار مادر بزرگم که نخ می ریسید و برام جورابای پشمی خیلی کلفت می دوخت . به چکمه ایی که همیشه تو پام لق می زد. به برف . به آدم برفی و دکمه ایی که هیچ وقت تو تنش فرو نمی رفت و می افتاد . به تعطیلی  شنبهء سه زنگ پشت سر هم کلاس ریاضی به خاطر یخ بندون .

 بیا ! بیا ببر منو به گل کوچیک . به توپ پلاستیکی . به کتونی آدیداس سرمه ایی سه خط .به کیک و نوشابه . به تیم فوتبال مدرسه . به زانوهای همیشهء خدا زخمی . بیا ببر منو به ماشین کوکی . به تراش رومیزی . به خودکار بویی .به دفتر صد برگ خط کشی شده .  بیا منو ببر به تخته سیاه . به بوی بخاری نفتی تازه روشن شدهء کلاس . به گچ رنگی . به جا کیفی نیمکتای مدرسه . به دیکته  . به انشا . به از جلو نظام . به مدرسه سه شیفته .

 بیا مهمون کن منو به عطر دبهء ترشی و شور توی انباری . به پارو کردن پشت بوم با داداشا . به نون ریختن واسه گنجیشکای پف کرده ئ زمستون . به کشف رابطه ی نمک و یخ های تلنبار شده جلوی پارکینگ . به سرسره بازی . به از خیابون رد شدنای سخت تو تاریکی وقت تعطیل شدن . به خانم معلمای مهربون .به شرم رد شدن از جلوی در مدرسهء دخترونه . به نون قندی . به پیراشکی شکری . به ...........بیا زمستون ! و اگه کاری ازت بر میاد منو ببر به زمستونای کودکی .به یه کم دلخوشی . بازیگوشی و خاطره بازی . همین .قول می دم آخرش بر گردم به همین جایی که هستم . بیا دستمو بگیر .

  
نویسنده : مسعود کرمی ; ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۳٠
تگ ها :

the blind side

مایکل نوجوانی سیاه پوست و تنومند است که اطرافیانش او را مایکل گنده صدا میزنند. او کسی را ندارد و مادرش نیز به خاطر مشکلات شخصی وی را رها کرده. یک روز تصادفا" با خانواده ای ثروتمند و متمدن آشنا میشود و این آشنایی شدیدتر شده تا جایی که مایکل را به فرزندخواندگی خود قبول میکنند. مایکل وارد تیم فوتبال مدرسه میشود و آنجاست که استعداد بی نظیرش شکوفا شده و...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این فیلمی هست که سه چهار روز پیش دیدم و خیلی خوب بود . ظاهرن خانم ساندرا بولاک به خاطربازی خیلی خوب و باور پذیرش در نقش یه خانم پولدار که مایکل رو به فرزندی قبول می کنه و حمایتش می کنه اسکار گرفته . فیلم خیلی خوبی بود که  فیلم نامه ش بر اساس یه داستان واقعی نوشته شده و قصه یه پسر خیلی هیکل گنده ء سیاه فقیر هست که یه خانوادهء پولدار سرپرستش میشن و ازش حمایت می کنن تا یکی از ستاره های فوتبال آمریکایی بشه .

چیزی که در این فیلم برای من خیلی جذاب بود و کیف کردم این بود یه باری یه تست از مایکل گرفتند که نشون می داد مثلا درصد یادگیریش 5 و هوشش خیلی پایین هست اما نود و هشت درصد حمایتگر بود  و در یکی از صحنه های فیلم که مادر جدیدش رو برده بود محله خلافی که قبلن درش زندگی می کرد بهش گفت خیالت راحت باشه من ازت حمایت می کنم در حالی که در حالت عادی خیلی مظلوم بود.وقتی بردنش که فوتبال بازی کنه بی انگیزه بود ، و با اینکه هیکلش از همه قوی تر و درشت تر بود اما خیلی شل و ول بود و هر کی یه تنه بهش می زد و ازش رد می شد. بعد این خانم ساندرا بولاک که از توصیه های مزخرف مربی تیم هم خسته شده بود پاشد رفت وسط زمین به مایکل گفت فک کن این که توپ دستشه منم و این یکی داداشته و این یکی خواهرته و ازشون حمایت کن...و وقت برگشتن به جایگاه تماشاچی ها به مربی گفت به نود و هشت درصد دقت کن....

معنی اسم فیلم به فارسی میشه (منطقه کور) و خیلی اسم به جایی است.فکرم رو خیلی مشغول کرد...اگر مثل همه ما مایکل هم قرار بود مهندس مکانیک بشه خنگ ترین و نفهم ترین آدم روی زمین بود و خوش شانس بود که یکی رفت تو نوجونی فهمید که این حضرت در چی استعداد داره و حرف آخر: لااقل این احترام رو خودمون به خودمون بذاریم و یه وقتی بذاریم ببینیم به چه دردی می خوریم و توی چه زمینه ایی استعداد داریم و ووووو دیر نیست.

  
نویسنده : مسعود کرمی ; ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۳
تگ ها :

← صفحه بعد